تک پارتی نامی»»
تک پارتی نامی»»
*به مناسبت تولدشش🎀*
همجا سکوته خیلی مرگ باری داشت..۳ ساعت از دعوایه نامجون و ات میگذشت...هردو حسابی قلبه همدیگرو شکسته بودن..کم کم بارون شروع شد..نامجون تصمیم گرفت که بره از ات عذرخواهی کنه اما هرجایی رو میگشت ات نبود..کم کم داشت نگران میشد که دید ات توی آشپزخونس...یه نفس راحت کشید و کمی به ات نزدیک شد و غر غر هایی که ات زیر لب میگفت رو شنید و خندش گرفت
ات: به چی داری میخندی؟( سرد)
نامجون: به تو
ات: چرا؟؟ خیلی خنده داره که قلبمو تیکه تیکه کردی؟؟
نامجون: یه جوری داری حرف میزنی انگار فقط من بودم
ات: معلومه که تو بودی...اولش خودت بودی که بحث رو شروع کردی
نامجون: نخیر من فقط نگرانت بودم همین
ات: خفه شو اگه نگرانم بودی چرا بهم سیلی زدی هااااا؟؟؟
نامجون دوباره خندش گرفت و لب زد
نامجون: خودت چی؟؟؟ نه تنها بهم سیلی زدی بلکه انقدر بهم چنگ زدی که هرکی منو ببینه حس میکنه یه بچه گربه اینکارو باهام کرده
ات برای چند لحظه خندش گرفت و جلوی خودشو گرفت تا نخنده
ات: خب که چیی؟؟ چرا الان داری باهام بحث میگنی؟ ولم کن بزار با دردای خودم بمیرم
نامجون: یااا خدانکنههه... راستش خواستم ازت عذر خواهی کنم ولی به جاش باهات بحث کردم..هزاران بار ازت معذرت میخام
ات: منم خیلی زیاده روی کردم ببخشید...خودت میدونی که مشکل کنترل خشم دارم
نامجون موهای اتو ناز کرد و لب زد
نامجون: اوهوم خیلی خوب میدونم
ات: پس الان آشتی کردیممم؟؟
نامجون: اوهوممم
ات و نامجون محکم همدیگرو بغل کردن..هردوشون از شدت خوشحالی نمیدونستن چیکار کنن...حتا کلمات هم در برابر خوشحالیه اونا کمه..
و....
پایان____
ببخشید اگه کم بود 💋
*به مناسبت تولدشش🎀*
همجا سکوته خیلی مرگ باری داشت..۳ ساعت از دعوایه نامجون و ات میگذشت...هردو حسابی قلبه همدیگرو شکسته بودن..کم کم بارون شروع شد..نامجون تصمیم گرفت که بره از ات عذرخواهی کنه اما هرجایی رو میگشت ات نبود..کم کم داشت نگران میشد که دید ات توی آشپزخونس...یه نفس راحت کشید و کمی به ات نزدیک شد و غر غر هایی که ات زیر لب میگفت رو شنید و خندش گرفت
ات: به چی داری میخندی؟( سرد)
نامجون: به تو
ات: چرا؟؟ خیلی خنده داره که قلبمو تیکه تیکه کردی؟؟
نامجون: یه جوری داری حرف میزنی انگار فقط من بودم
ات: معلومه که تو بودی...اولش خودت بودی که بحث رو شروع کردی
نامجون: نخیر من فقط نگرانت بودم همین
ات: خفه شو اگه نگرانم بودی چرا بهم سیلی زدی هااااا؟؟؟
نامجون دوباره خندش گرفت و لب زد
نامجون: خودت چی؟؟؟ نه تنها بهم سیلی زدی بلکه انقدر بهم چنگ زدی که هرکی منو ببینه حس میکنه یه بچه گربه اینکارو باهام کرده
ات برای چند لحظه خندش گرفت و جلوی خودشو گرفت تا نخنده
ات: خب که چیی؟؟ چرا الان داری باهام بحث میگنی؟ ولم کن بزار با دردای خودم بمیرم
نامجون: یااا خدانکنههه... راستش خواستم ازت عذر خواهی کنم ولی به جاش باهات بحث کردم..هزاران بار ازت معذرت میخام
ات: منم خیلی زیاده روی کردم ببخشید...خودت میدونی که مشکل کنترل خشم دارم
نامجون موهای اتو ناز کرد و لب زد
نامجون: اوهوم خیلی خوب میدونم
ات: پس الان آشتی کردیممم؟؟
نامجون: اوهوممم
ات و نامجون محکم همدیگرو بغل کردن..هردوشون از شدت خوشحالی نمیدونستن چیکار کنن...حتا کلمات هم در برابر خوشحالیه اونا کمه..
و....
پایان____
ببخشید اگه کم بود 💋
- ۱.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط