پارت انتخاب من
پارت۱۶. انتخاب من
_ممنون
خودشم از اینکه این حرفو زد تعجب کرد چه برسه جئون
جونکوک:قرارمون این بود
اوهومی گفت و درو باز کرد و رفت بیرون سمت در اتاق رفت خواست بره بهش سربزنه که با صدای یک نفر سمت صدا برگشت
°انقدر خودمونی شدی بدون اجازه وارد اتاق میشی
_خواستم بهش سر بزنم
°بدون اجازه نمیتونی بری داخل
_اجازه؟ فراموش کردی من دکترشم
با اخم اومد نزدیکش شد
°منو یاد یکنفر میندازی......
با نیشخند ترسناکی ادامه داد..
°امیدوارم سرنوشتت مثل اون نشه..مراقب باش
تا خواست جوابشو بده گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون.. شبیه کی بود؟از اول هم باهاش بد رفتار میکرد ولی برای چی چرا ازش بدش میومد؟ چراغ مطالعه شو خاموش کرد کتاباشو بست و عینکش رو دراورد ازجاش بلندشد و از توی کمد پالتوی کوتاهی برداشت و انداخت روی شونهاش و رفت بیرون از پله ها اومد پایین در اصلی و باز کرد و رفت بیرون که صدای نگهبان بلندشد
ن:اینجا چیکار داری
_میخواستم برم حیات یکم تنها باشم
ن:نمیشه تا اقای جئون نگفتن اجازه ندارید
_فکرکنم هنوز نفهمیدی کی روبروته
گیج و مبهوت نگاه میکرد..سرشو انداخت پایین و چند قدم رفت جلو
_من عضوی از باندم البته هنوز به همه اعلام نکرده
از بالا تا پایین نگاهی بهش کرد شایعه ای شنیده بود که قراره فرد جدیدی به باند اضافه بشه اما فکرشم نمیکرد که کسی که الان جلوشه باشه با اهم و اوهوم کنار رفت اونجو دستشو روی بازوهاش گزاشت و به راهش ادامه داد و رفت کنار باغ توی حیات توی این یک هفته چند بار متوجه درخت البالو شده بود و میومد زیر درخت مینشست مامان بزرگش درخت البالو رو درخت ارزو میدونست و بهش اعتقاد داشت میگفت اگه دلت گرفت زیر درخت البالو بشین و حرف بزن کفشش رو دراورد و روی چمن زیر درخت نشست دستاشو از پشت روی زمین گزاشت و به بالا نگاه کرد لبهاشو ازهم فاصله داد و اروم نجوایی زمزمه کرد......باد برگ درخت رو به رقص دراورد و خنکی دلچسب به صورتش خورد موهاش توسط باد ازاد بود و تکون میخورد نفس عمیقی کشید انگار واقعا درخت البالو جادوییه....دوباره باد وزید و درختارو به حرکت دراورد همینطور که سرش روبه بالا بود چشماشو بست و لبخندی زد انگار که درخت البالو بهش الهام کرده باشه حال مادربزرگش خوبه.....
:
با خشم صندلیشو عقب داد و بلندشد...دستشو روی جیبش برد و در تراس رو باز کرد نسیم خنکی بهش خورد که اتیشم اب میکرد ولی اخم روی پیشانی اون فقط غلیظتر میشد و هیچی از اعصبانیتش کم نمیکرد..چشمش از گوشه شیشه به حیاط خورد یه چیزی زیر درخت بود چشماش تیز کرد و با دیدن دختر تعجب کرد کفشاشو دراورده بود و زیر درخت نشسته بود و میخندید یا دیوونه بود یا...فقط میخواست جلب توجه کنه با دیدن خندش اخم پیشونیش باز شد و باد خنکی به صورتش خورد..الان چیشد؟؟اخمی که با نسیم قلقلک امیز باز نمیشد با یه لبخند ساده مثل غنچه باز شد؟این میتونه شروع یا پایان چیزی باشه؟...تراس و بست و برگشت سر میزش نباید تمرکزش از دست میداد...
:صبح:
صدای پرنده ها حیات و پر کرده بود یک هفته که دور از شلوغی سئول بود اینجا به صدای طبیعت عادت کرده بود... تاب استین حلقه ای با شلوار سرمه ای پوشید درو باز کرد که همزمان جئون هم از اتاق روبروش اومد بیرون و باهم چشم تو چشم شدن نمیدونست اتاقش اینجاست ادای احترام کوتاهی کرد همزمان درو بستن و جلوی هم ایستادن دوچشم مغرور درمقابل هم کی برنده میشه؟؟
.
_ممنون
خودشم از اینکه این حرفو زد تعجب کرد چه برسه جئون
جونکوک:قرارمون این بود
اوهومی گفت و درو باز کرد و رفت بیرون سمت در اتاق رفت خواست بره بهش سربزنه که با صدای یک نفر سمت صدا برگشت
°انقدر خودمونی شدی بدون اجازه وارد اتاق میشی
_خواستم بهش سر بزنم
°بدون اجازه نمیتونی بری داخل
_اجازه؟ فراموش کردی من دکترشم
با اخم اومد نزدیکش شد
°منو یاد یکنفر میندازی......
با نیشخند ترسناکی ادامه داد..
°امیدوارم سرنوشتت مثل اون نشه..مراقب باش
تا خواست جوابشو بده گوشیش زنگ خورد و رفت بیرون.. شبیه کی بود؟از اول هم باهاش بد رفتار میکرد ولی برای چی چرا ازش بدش میومد؟ چراغ مطالعه شو خاموش کرد کتاباشو بست و عینکش رو دراورد ازجاش بلندشد و از توی کمد پالتوی کوتاهی برداشت و انداخت روی شونهاش و رفت بیرون از پله ها اومد پایین در اصلی و باز کرد و رفت بیرون که صدای نگهبان بلندشد
ن:اینجا چیکار داری
_میخواستم برم حیات یکم تنها باشم
ن:نمیشه تا اقای جئون نگفتن اجازه ندارید
_فکرکنم هنوز نفهمیدی کی روبروته
گیج و مبهوت نگاه میکرد..سرشو انداخت پایین و چند قدم رفت جلو
_من عضوی از باندم البته هنوز به همه اعلام نکرده
از بالا تا پایین نگاهی بهش کرد شایعه ای شنیده بود که قراره فرد جدیدی به باند اضافه بشه اما فکرشم نمیکرد که کسی که الان جلوشه باشه با اهم و اوهوم کنار رفت اونجو دستشو روی بازوهاش گزاشت و به راهش ادامه داد و رفت کنار باغ توی حیات توی این یک هفته چند بار متوجه درخت البالو شده بود و میومد زیر درخت مینشست مامان بزرگش درخت البالو رو درخت ارزو میدونست و بهش اعتقاد داشت میگفت اگه دلت گرفت زیر درخت البالو بشین و حرف بزن کفشش رو دراورد و روی چمن زیر درخت نشست دستاشو از پشت روی زمین گزاشت و به بالا نگاه کرد لبهاشو ازهم فاصله داد و اروم نجوایی زمزمه کرد......باد برگ درخت رو به رقص دراورد و خنکی دلچسب به صورتش خورد موهاش توسط باد ازاد بود و تکون میخورد نفس عمیقی کشید انگار واقعا درخت البالو جادوییه....دوباره باد وزید و درختارو به حرکت دراورد همینطور که سرش روبه بالا بود چشماشو بست و لبخندی زد انگار که درخت البالو بهش الهام کرده باشه حال مادربزرگش خوبه.....
:
با خشم صندلیشو عقب داد و بلندشد...دستشو روی جیبش برد و در تراس رو باز کرد نسیم خنکی بهش خورد که اتیشم اب میکرد ولی اخم روی پیشانی اون فقط غلیظتر میشد و هیچی از اعصبانیتش کم نمیکرد..چشمش از گوشه شیشه به حیاط خورد یه چیزی زیر درخت بود چشماش تیز کرد و با دیدن دختر تعجب کرد کفشاشو دراورده بود و زیر درخت نشسته بود و میخندید یا دیوونه بود یا...فقط میخواست جلب توجه کنه با دیدن خندش اخم پیشونیش باز شد و باد خنکی به صورتش خورد..الان چیشد؟؟اخمی که با نسیم قلقلک امیز باز نمیشد با یه لبخند ساده مثل غنچه باز شد؟این میتونه شروع یا پایان چیزی باشه؟...تراس و بست و برگشت سر میزش نباید تمرکزش از دست میداد...
:صبح:
صدای پرنده ها حیات و پر کرده بود یک هفته که دور از شلوغی سئول بود اینجا به صدای طبیعت عادت کرده بود... تاب استین حلقه ای با شلوار سرمه ای پوشید درو باز کرد که همزمان جئون هم از اتاق روبروش اومد بیرون و باهم چشم تو چشم شدن نمیدونست اتاقش اینجاست ادای احترام کوتاهی کرد همزمان درو بستن و جلوی هم ایستادن دوچشم مغرور درمقابل هم کی برنده میشه؟؟
.
- ۱۱۳
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط