پارت انتخاب من
پارت۱. انتخاب من
یک روز شلوغ دیگه در سئول میگذشت صدای خندهی بچها خیابان ها رو پر کرده بود..اما درکنار شلوغی خیابانها رستورانها و کافهها دستکمی از خیابان نداشت صدای زنگوله در بلندشد و مشتری وارد کافه شد...هرکی به طرفی رفتوامد میکرد و حسابی شلوغ بود یهو وسط این همهمهها سینی از دستش افتاد و ظرفا شکست ولی اونقدر همهمه بود که هرکی به کار خودش ادامه میداد..در همین هین خانم مارتا مسئول کافه از دور به همه چی نظارت میکرد.....روی زمین نشست تا خورده شیشه هارو جمع کنه که دستش توسط کسی گرفته شد
_بیاحتیاط نباید شیشه جمع کنی دستو میبره
کنارش نشست و با احتیاط و با دقت طوری که انگار زیاد این کارو انجام داده باشه شیشههارو جمع کرد و روی میز گزاشت و دوباره برگشت به کارش چندساعت گذشت و خورشید غروب کرد هوا تاریک شد و خیابونا خالی از ترافیک شد صدای زنگوله در بلندشد و اخرین نفر از کارکنان خارج شد..خانم مارتا با برداشتن کیفش از اتاقش اومد بیرون که اونجو رو پشت صندوق دید سمتش رفت و بهش نزدیک شد
مارتا:اونجو دوباره دیروقت میری؟
_بله باید رسیدهارو مرتب کنم بعد میرم
مارتا:باشه فردا صبح میبینمت
_شبتون بخیر
ادای احترام کرد و خانم مارتا با لبخند از روی رضایت رفت بیرون....اونجو پشت صندوق شروع کرد مرتب کردن رسیدا انقدر غرق کارش شد که متوجه گذر زمان نبود پیشبندشو دراورد...کیفش و برداشت چراغارو خاموش کرد و اومد بیرون در کافه رو بست و با عجله دوید......طولی نکشید که به اتوبوس رسید و سوارشد روی صندلی اخر نشست کتابشو دراورد و شروع کرد خوندن اون نه دکتر بود نه وکیل و نه مهندس ولی اونقدر کتاب خونده بود که میتونست هرچیزی باشه..انقدر کتاب خوندن دوست داشت که اصلا متوجه اطرافش نمیشد انگار غرق در کتاب میشد با وایسادن اتوبوس کتابشو بست و پیاده شد بعد هندزفری و توی گوشش گزاشت و پادکست مودعلاقش پخش کرد دستاشو توی جیبش گزاشت و رفت داخل کوچه حتی کوتاهترین زمان هم از دست نمیداد و از هر لحظه زندگیش مفید استفاده میکرد باد سرد موهاشو به رقص دراورد.......درو باز کرد و رفت داخل کفشای راحتیشو پوشید که چشمش به قرصای مادربزرگش افتاد که سرجاشون بودن رفت سمت اشپزخانه
_هلمونی.......
&اونجو اومدی
_ببینم قرصات و خوردی؟
&اره
لباشو غنچه کرد و کمی خم شد
_دروغنگو سرجاشونن
&دروغ نمیگم برو دستاتو بشور و زودبیا غذا بخوریم
رفت اتاقش لباسشو عوض کرد و دست و صورتش و شست و برگشت پذیرایی
_ببینم کیمچی داریم
&اره بیا بشین بخور تا سرد نشده
روی زمین روبرو مادربزرگش نشست و چاباستیک شو برداشت
_همم خیلی خوشمزست
&نوش جونت....امروز قرار بود مگی رو مامانش بیاره فکرکنم یادش رفته
_به مامانش خبر بده فردا میرم دنبالش
&باشه
............................
.
یک روز شلوغ دیگه در سئول میگذشت صدای خندهی بچها خیابان ها رو پر کرده بود..اما درکنار شلوغی خیابانها رستورانها و کافهها دستکمی از خیابان نداشت صدای زنگوله در بلندشد و مشتری وارد کافه شد...هرکی به طرفی رفتوامد میکرد و حسابی شلوغ بود یهو وسط این همهمهها سینی از دستش افتاد و ظرفا شکست ولی اونقدر همهمه بود که هرکی به کار خودش ادامه میداد..در همین هین خانم مارتا مسئول کافه از دور به همه چی نظارت میکرد.....روی زمین نشست تا خورده شیشه هارو جمع کنه که دستش توسط کسی گرفته شد
_بیاحتیاط نباید شیشه جمع کنی دستو میبره
کنارش نشست و با احتیاط و با دقت طوری که انگار زیاد این کارو انجام داده باشه شیشههارو جمع کرد و روی میز گزاشت و دوباره برگشت به کارش چندساعت گذشت و خورشید غروب کرد هوا تاریک شد و خیابونا خالی از ترافیک شد صدای زنگوله در بلندشد و اخرین نفر از کارکنان خارج شد..خانم مارتا با برداشتن کیفش از اتاقش اومد بیرون که اونجو رو پشت صندوق دید سمتش رفت و بهش نزدیک شد
مارتا:اونجو دوباره دیروقت میری؟
_بله باید رسیدهارو مرتب کنم بعد میرم
مارتا:باشه فردا صبح میبینمت
_شبتون بخیر
ادای احترام کرد و خانم مارتا با لبخند از روی رضایت رفت بیرون....اونجو پشت صندوق شروع کرد مرتب کردن رسیدا انقدر غرق کارش شد که متوجه گذر زمان نبود پیشبندشو دراورد...کیفش و برداشت چراغارو خاموش کرد و اومد بیرون در کافه رو بست و با عجله دوید......طولی نکشید که به اتوبوس رسید و سوارشد روی صندلی اخر نشست کتابشو دراورد و شروع کرد خوندن اون نه دکتر بود نه وکیل و نه مهندس ولی اونقدر کتاب خونده بود که میتونست هرچیزی باشه..انقدر کتاب خوندن دوست داشت که اصلا متوجه اطرافش نمیشد انگار غرق در کتاب میشد با وایسادن اتوبوس کتابشو بست و پیاده شد بعد هندزفری و توی گوشش گزاشت و پادکست مودعلاقش پخش کرد دستاشو توی جیبش گزاشت و رفت داخل کوچه حتی کوتاهترین زمان هم از دست نمیداد و از هر لحظه زندگیش مفید استفاده میکرد باد سرد موهاشو به رقص دراورد.......درو باز کرد و رفت داخل کفشای راحتیشو پوشید که چشمش به قرصای مادربزرگش افتاد که سرجاشون بودن رفت سمت اشپزخانه
_هلمونی.......
&اونجو اومدی
_ببینم قرصات و خوردی؟
&اره
لباشو غنچه کرد و کمی خم شد
_دروغنگو سرجاشونن
&دروغ نمیگم برو دستاتو بشور و زودبیا غذا بخوریم
رفت اتاقش لباسشو عوض کرد و دست و صورتش و شست و برگشت پذیرایی
_ببینم کیمچی داریم
&اره بیا بشین بخور تا سرد نشده
روی زمین روبرو مادربزرگش نشست و چاباستیک شو برداشت
_همم خیلی خوشمزست
&نوش جونت....امروز قرار بود مگی رو مامانش بیاره فکرکنم یادش رفته
_به مامانش خبر بده فردا میرم دنبالش
&باشه
............................
.
- ۲۳۹
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط