گفتمش: دل می‏خری؟!

گفتمش: دل می‏خری؟!
پرسید چند؟!
گفتمش: دل مال تو، تنها بخند.

خنده کرد

 و دل ز دستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل جا مانده بود
دیدگاه ها (۱)

افتاده در چشم تو صاف

دوش در آیینه  مه  نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز...

وقتی لب تو خنده زد

تک پارتی✨«فقط یک خواب بود»دو شب از رفتن همسرش گذشته بود.دو ش...

پارت ۲۸ | پنج قدمصدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.تق... تق... تق...پن...

درخواستی

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

رهایم نکن خدابدون تو دنیا عجیب جای ترسناکی‌ست،چقدر می‌ترسم ب...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط