می رود که قصه ی شهریور به آخرش
می رود که قصه ی شهریور به آخرش
رسد...
در دلم دلهره ایست عجیب
پاییز پشت در است
ولی
خبر از مهر تو نیست
با چه دلی
بی تو
قدم روی برگ های خشکیده خواهم گذاشت... ؟!
غروب با بغض هایی که روی دستم
خواهد ماند
چه خواهم کرد...؟!
اصلا بگو پاییز با خاطراتی که سوغات می آورد
چه خواهم شد؟
دلهره ای در دل دارم عجیب
بی تو با پاییز چه کنم...
از بس که خدا عاشق نقاشی بود
هر فصل به روی بوم، یک چیز کشید
یک بار ولی گمان کنم شاعر شد...
یک گوشه ی دنج رفت و پاییز کشید!
🍃 🌸 🌸 🍃
رسد...
در دلم دلهره ایست عجیب
پاییز پشت در است
ولی
خبر از مهر تو نیست
با چه دلی
بی تو
قدم روی برگ های خشکیده خواهم گذاشت... ؟!
غروب با بغض هایی که روی دستم
خواهد ماند
چه خواهم کرد...؟!
اصلا بگو پاییز با خاطراتی که سوغات می آورد
چه خواهم شد؟
دلهره ای در دل دارم عجیب
بی تو با پاییز چه کنم...
از بس که خدا عاشق نقاشی بود
هر فصل به روی بوم، یک چیز کشید
یک بار ولی گمان کنم شاعر شد...
یک گوشه ی دنج رفت و پاییز کشید!
🍃 🌸 🌸 🍃
- ۲.۸k
- ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط