پارت ششم پرنسسی از جنس ابر

پارت ششم پرنسسی از جنس ابر


ماه کامل در آسمانِ پادشاهیِ ابرها در بالاترین نقطه خود بود. سکوتِ سنگینی بر قصر سایه انداخته بود، اما این سکوت از جنس آرامش نبود؛ این سکوت، سکوتِ قبل از طوفان بود. ⛈️

می‌می در اتاقِ باشکوهش، میانِ ردیف‌هایی از گل‌های جادویی که با هر نفسِ او می‌درخشیدند، در تقلا بود. درد، مثل امواجِ دریا به او هجوم می‌آورد، اما او در میانِ این درد، آرامشی عجیب داشت. او می‌دانست که چیزی بزرگ در حال رخ دادن است.

ناگهان، تمامِ چراغ‌های جادوییِ اتاق با هم لرزیدند! 💡✨

کِکّی که در گوشه‌ی اتاق نشسته بود، ناگهان با صدای بلندی غرید و ایستاد. در همان لحظه، نوری دوگانه از میانِ ابرهای اطراف قصر به سمتِ اتاقِ پرنسس پرتاب شد: یکی با رنگِ طلاییِ خورشید و دیگری با رنگِ نقره‌ایِ ماه.

با اولین فریادِ نوزاد، انگار تمامِ پادشاهی تکان خورد! 👶👶
اولین نوزاد، پسری بود با موهای نقره‌ای و چشمانی که دقیقاً مثل مادرش، سیاه و عمیق بودند، اما وقتی پلک می‌زد، جرقه های کوچکِ نور از آن‌ها بیرون می‌زد. پادشاه که با وحشت و امید به اتاق دویده بود، با دیدنِ پسر کوچولو، زانو زد و اشک ریخت. او را «آکیرا» نامید؛ یعنی “نورِ سپیده‌دم”. 🌅

اما لحظه‌ی دوم، اتفاقی افتاد که تمامِ تاریخِ پادشاهی را تغییر داد.

وقتی نوزاد دوم، دختری بود، با موهای سیاهِ پرکلاغی و چشمانی که به جای درخششِ معمولی، مثل دو کهکشانِ کوچک، در حال چرخش بودند! او حتی وقتی به دنیا آمد، گریه نکرد؛ او فقط با آن چشم‌های کهکشانی‌اش به اطراف نگاه کرد و لبخند زد. از آن لحظه، همه فهمیدند که او فراتر از یک پرنسس معمولی است. پادشاه او را «هوشینی» نامید؛ یعنی “ستاره‌ی آسمانی”. ✨🌌

اما خوشیِ این تولد، خیلی کوتاه بود…

به محض اینکه آکیرا و هوشینی اولین نفسِ خود را کشیدند، آسمانِ پادشاهی که همیشه آرام و ابری بود،ناگهان سیاه شد. ابرهای سیاه و غلیظی که انگار از سنگ ساخته شده بودند، قصر را محاصره کردند. 🌑🌪️

یک صدای بم و لرزان از میانِ طوفان شنیده شد:

«این قدرت… این دو نور… متعلق به این دنیای فانی نیست!»

می‌می، در حالی که با ناتوانی روی تخت نشسته بود و دو نوزاد را در آغوش داشت، با ترس به پنجره نگاه کرد. او حس می‌کرد که تولد فرزندانش، مثل روشن کردنِ دو مشعل بزرگ در تاریکیِ مطلق، توجهِ موجوداتی را جلب کرده که قرن‌ها بود از این پادشاهی دور بودند: «سایه‌سوارانِ ابری».
سایه‌سوارانی که از قدرتِ نور متنفر بودند و می‌خواستند این دو ستاره‌ی درخشان را خاموش کنند تا تاریکیِ ابدی بر پادشاهی حکم‌فرما شود. 🌑⚔️

پادشاه، با شمشیرِ طلایی‌اش که حالا دوباره در دستش می‌درخشید، رو به می‌می کرد و با صدایی که لرزشِ ترس را پنهان می‌کرد، گفت:

«می‌می… این فقط شروعِ یک جنگِ بزرگ است. آن‌ها برای گرفتنِ این دو فرشته می‌آیند.»

می‌می، در حالی که چشمانِ کنده و قدرتمندش در میانِ تاریکیِ اتاق می‌درخشید، نوزادان را محکم‌تر به سینه چسباند. او دیگر آن دخترکِ بی‌دفاع نبود. او حالا مادری بود که می‌دانست برای محافظت از نورِ زندگی‌اش، باید حتی با تاریکیِ مطلق هم بجنگد.
دیدگاه ها (۱)

پارت پنجم پرنسسی از جنس ابر زمان مثل رودخانه‌ای جاری است که ...

پارت چهارم پرنسسی از جنس ابر بعد از ماجراجویی در جنگل، قصر پ...

تاوانِ یک نگاه

پارت۸

ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺߺ ³ܟ᳟ߺܢߺ߭د ࡅ᳟ߺߺߊ‌رܝߺ̈ߺی ܟ᳝ߺنߺࡋیߺساܢߺ߭وܢߺ࡙سܢߺ߭دܣ::...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط