شب به سحر نمیرسد ،گر نکنم خیال تو

شب به سحر نمیرسد ،گر نکنم خیال تو
این دل بیقرار من ،رشک برد ، به حال تو

زلف به باد میدهی ،عطر بهار و یاس من
شعر کنم هر قدمت ،وصف تو و جلال تو

سجده کنم بخاک تو ،چون تو شدی مراد دل
فانی به حکم قهر تو ،زنده از آن جمال تو

چون همه عاشقان همی ،جان بدهم بناز تو
تا دل شب دعا به لب ،چشم ولی به خال تو
عاشق عشق تو منم ،ای مه شب فروز من
کاش رسد شبی و من ،دست کشم به بال تو
بوسه زنم به دست تو ،تا که کنی شفاعتم
روز جزا اگر فزون ،جرم من از کمال تو

دیده ی اشکبار من ،خون بچکد ز هجر تو
در هوست زنم به جان ،نقش تو و خیال تو
دیدگاه ها (۲)

دستم نمی رسد به بلندای چیدنتباید بسنده کرد به رویای دیدنتیوس...

تو هم شبیه خودم ، در دلت تَرَک داریوچون شبیه منی ، ارزشِ محک...

اصرار نکن...ما شدنِ ما شدنی نیستتردید نکن...این گره ها وا شد...

شعرهای آخرم را جور دیگر گفته‌امبا غم واندوه تو، با قلب پرپر ...

پیکرتراش پیرم و با تیشه‌ی خیالیک شب تو را ز مرمر شعر آفریده‌...

PT/2 تهیونگ : خب پس باید یه چ...

چشم در چشم پریسا انداختم و‌گفتم تو را خدا دو دقیقه همین جا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط