.

.



ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوست
می خورم باده که این باده وپیمانه ازاوست

گر به مسجد کشدم زاهد و،در دیر کشیش
چه تفاوت کند،این خانه وآن خانه ازاوست

خویش وبیگانه اگر رحمت و زحمت دهدم
رحمت خویش از او،زحمت بیگانه ازاوست

روزگاری ست که در گوشه ی ویرانه ی دل
کرده ام جای که این گوشه ی ویرانه ازاوست

گرچه پروانه دلی سوخت زشمعی چه عجب
شمع ازاو،محفل ازاو،هستی پروانه ازاوست

نی ام آدم که از آن دانه ی گندم نخورم
من ازاو،جنت ازاو،خوردن ازاو،دانه ازاوست

سنگ زد عاقل اگر بر سر دیوانه ی ما
سنگ ازاو عاقل ازاو،این دل دیوانه ازاوست



" مولوی "



.
دیدگاه ها (۳۸)

باران که شدى مپرس ، اين خانه کيستسقف حرم و مسجد و ميخانه يکي...

من با تو نگویم كه تو پروانه‌ی من باشچون شمع بیا روشنی خانه‌ی...

عاشقانه های شبنم

عاشقانه های شبنم

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

,،،ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این ...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

ساکنم بر درِ میخانه که میخانه از اوستمی خورم باده که این باد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط