رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت دوم | شروع دردسر
زنگ تفریح که خورد، لیانا دفتر طراحیاش را برداشت و به حیاط رفت.
روی یکی از نیمکتها نشست و مشغول کشیدن منظرهی باغ مدرسه شد.
چند دقیقه بعد، سایهای روی دفترش افتاد.
جونگکوک.
دستهایش را داخل جیب شلوارش کرد و با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
ـ «تو هم نقاشی بلدی؟»
لیانا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، جواب داد:
ـ «لازم نیست چیزی رو به تو ثابت کنم.»
جونگکوک دفتر را از روی نیمکت برداشت و نگاهی به نقاشی انداخت.
ـ «بد نیست... ولی هیچوقت به پای من نمیرسی.»
بعد دفتر را روی نیمکت انداخت و رفت.
لیانا با ناراحتی دفترش را برداشت.
از همان دور، جولیا همهچیز را دیده بود.
با لبخند کنار جونگکوک ایستاد و گفت:
ـ «همون دختر جدیده؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «فقط یه دختر مغروره.»
جولیا با لبخند گفت:
ـ «پس کاری کن زودتر از این مدرسه بره.»
جونگکوک خندید.
ـ «نگران نباش... خودم حوصلهشو سر میبرم.»
آخر وقت، وقتی لیانا از مدرسه خارج شد، از دور چشمش به مردی افتاد که کنار ماشین مشکی ایستاده بود.
پدرش.
مردی که همه او را فقط بهعنوان یک تاجر موفق میشناختند...
اما هیچکس نمیدانست او رئیس قدرتمندترین خاندان مافیایی کره است.
لیانا سوار ماشین شد.
پدرش فقط یک جمله گفت:
ـ «مدرسه چطور بود؟»
لیانا لبخند تلخی زد.
ـ «فکر کنم قراره سال سختی داشته باشم...»
پایان پارت دوم... 💜
پارت دوم | شروع دردسر
زنگ تفریح که خورد، لیانا دفتر طراحیاش را برداشت و به حیاط رفت.
روی یکی از نیمکتها نشست و مشغول کشیدن منظرهی باغ مدرسه شد.
چند دقیقه بعد، سایهای روی دفترش افتاد.
جونگکوک.
دستهایش را داخل جیب شلوارش کرد و با لبخند تمسخرآمیزی گفت:
ـ «تو هم نقاشی بلدی؟»
لیانا بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، جواب داد:
ـ «لازم نیست چیزی رو به تو ثابت کنم.»
جونگکوک دفتر را از روی نیمکت برداشت و نگاهی به نقاشی انداخت.
ـ «بد نیست... ولی هیچوقت به پای من نمیرسی.»
بعد دفتر را روی نیمکت انداخت و رفت.
لیانا با ناراحتی دفترش را برداشت.
از همان دور، جولیا همهچیز را دیده بود.
با لبخند کنار جونگکوک ایستاد و گفت:
ـ «همون دختر جدیده؟»
جونگکوک شانه بالا انداخت.
ـ «فقط یه دختر مغروره.»
جولیا با لبخند گفت:
ـ «پس کاری کن زودتر از این مدرسه بره.»
جونگکوک خندید.
ـ «نگران نباش... خودم حوصلهشو سر میبرم.»
آخر وقت، وقتی لیانا از مدرسه خارج شد، از دور چشمش به مردی افتاد که کنار ماشین مشکی ایستاده بود.
پدرش.
مردی که همه او را فقط بهعنوان یک تاجر موفق میشناختند...
اما هیچکس نمیدانست او رئیس قدرتمندترین خاندان مافیایی کره است.
لیانا سوار ماشین شد.
پدرش فقط یک جمله گفت:
ـ «مدرسه چطور بود؟»
لیانا لبخند تلخی زد.
ـ «فکر کنم قراره سال سختی داشته باشم...»
پایان پارت دوم... 💜
- ۲۲۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط