پدرم

پدرم
آرزوهایم را قورت می داد
تا چشمانم مه گرفت
چون
دستش مانند
پای برادرم همیشه لُخت بود…
چقدر صورتم
بوی زحمت می گیرد
وقتی نوازشم می کند!
#صدرالدین
دیدگاه ها (۳)

پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟- نه.- چرا گر...

یکی برای همـــه ...امروز تو وبگردی های که داشتم عکسی دیدم که...

چه شنبه دلگیری "مهدی"نیامدو"حسین"هم رفت........................

آرام آرام به ذکرشمار ها و تسبیح ها و سجاده ها و لوازم معنوی ...

یکی از قشنگ‌ترین لذت های زندگی‌ام،تماشای آدمها به وقت ذوق زد...

*.the Law of Violence.*

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»باباجونم…می‌دانی؟ خانه هن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط