چنان دست عدو آتش برافروخت

چنان دست عدو آتش برافروخت

که حتی میخ در در شعله اش سوخت

نداند کس بجز مولی المَوالی

چگونه میخ در آن سینه را دوخت
دیدگاه ها (۷)

«سِفرِ حَدّ: الهی‌نامه‌یِ بهرام محمدی»۲. حَدِّ خشمپروردگارا،...

یا صاحب الزمان ادرکنی

بعضی دست‌های کوچک، هرگز بزرگ نشدند؛ اما دنیایی را بیدار کردن...

آهوانه در پی صیاد خود دامم هنوزباز در آغوش مهرت همچنان رامم ...

بعضی‌ها فکر می‌کنند وقتی زخمت زدند، قصه‌ات تمام شده؛ نمی‌دان...

دوست به کین است و آسمان به کمینم خستـه دل از دست آسمان و زمی...

ادامه فصل سومآن‌ها با تمام توان در راهروهای باریک و پر از تل...

قایقی خواهم ساخت ..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط