حلقهء نامزدی مخفیانه ء من

حلقهء نامزدی مخفیانه ء من
کریستی از فلوریدا

2009 سال وحشتناکی برای من بود ، ازدواجم به مشکل خورده بود ، با بچه هایم درگیر بودم ، پول کم می آوردم ، و خیلی چیزهای دیگر. در بهار 2010 " راز " را خواندم و شروع به استفاده از آن کردم. در تابستان همسرم مرا ترک کرد و ما از هم جدا شدیم. ما سه بچهء کوچک داشتیم و من نمی دانستم زندگی ام به کجا ختم خواهد شد. تصمیم گرفتم از رهنمودها پیروی کنم ، در لحظه زندگی کنم ، برای چیزهایی که می خواهم درخواست کنم و هر روز بابت چیزهایی که دارم شکر گزار باشم.

در اکتبر 2010 با مردی آشنا شدم که از هر نظر برای من کامل بود. او پدری مجرد بود و سه فرزند که همسن و سال بچه های من بودند داشت ، او به تمام معنا یک مرد خانواده بود ، پر از انرژی و بدون هیچگونه منفی نگری. از همان اولین ملاقات احساس کردیم که ارتباطمان درست است و تا به الان رابطه ای استوار و یکنواخت داشته ایم. از زمانی که احساس کردم حسی قوی نسبت به این مرد دارم شروع کردم به تجسم کردن یک حلقه و یک خانهء بزرگتر برای همه مان ، و حتی یک ماشین 8 سرنشین . تصاویری را بریده و در دفتری چسبانده بودم و تمام چیزهایی که در مورد او و 6 بچه مان دوست داشتم لیست کردم . در دفترم از کارهایی می نوشتم که او ، یا بچه ها ، انجام می دادند و من بابتشان شکر گزار بودم ، اوقات خوشی که با هم می گذراندیم ، و غیره . من یکی از لباسهای او را در یک سمت کمدم آویزان کرده بودم تا بتوانم هر روز صبح آن را ببینم. عکسهای او و بچه ها را در همه جای خانه گذاشته بودم. اغلب به عکس حلقه ام نگاه می کردم ، آن را تجسم می کردم و بارها و بارها اسم خودم را به همراه نام خانوادگی او می نوشتم. حلقه شکل خیلی خاصی داشت ، یک الماس مربع شکل در وسط که 6 الماس کوچکتر دورش را احاطه کرده بودند ، اما هرگز در مورد حلقه چیزی به او نگفته بودم.

خب ، امسال یعنی 2012 ، او همان حلقه را به من داد ! حلقه دقیقاً همانی است که در رویایم دیده بودم . حالا ما مشغول برنامه ریزی برای ازدواجمان و نیز خانه مان هستیم ، و من در حال معاملهء ماشین 8 سرنشینم هستم. اکنون می دانم که هیچ کدام از این اتفاقات که قبلاً تصورشان کرده بودم تصادفی رخ نداده اند.
دیدگاه ها (۱)

برای باور کردن، نیازی نیست آن را ببینی. جنیفر از بوستون یاد...

افکار منفی استاپ این مرحله یکی از مهمترین مراحل رسیدن به ا...

هرگز تسلیم نشوید ! ملانی از آتلانتا مدت زمان زیادی بود که ...

شاید بیشترتون کتاب راز معروف رو خونده باشین و شاید هم نه اما...

CAPTURED IN PARIS

🐰 من می‌خوام حلقه رو فقط روزای خاص بندازم، چون حس می‌کنم اگه...

🐹💜 پست جدید جین‌هیونگ در ویو..رس! 😭😂🐹: «بچه‌هااا، همگی خوب و...

*💌:جیسونگی پیامی در بابل فرستاده🐿:سلام من جیسونگ صاحب تولدم ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

گاهی آدم‌ها وارد زندگی‌مون می‌شن، بدون اینکه حتی خودشون بدون...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۳"☆ویو هانا☆تهیونگ چند قدم دور شد.اما حرف‌هاش......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط