ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا
من کیم کز چون تویی بویی رسد جان مرا

جان و دل پر درد دارم هم تو در من می‌نگر
چون تو پیدا کرده‌ای این راز پنهان مرا

ز آرزوی روی تو در خون گرفتم روی از آنک
نیست جز روی تو درمان چشم گریان مرا

گرچه از سرپای کردم چون قلم در راه عشق
پا و سر پیدا نیامد این بیابان مرا

گر امید وصل تو در پی نباشد رهبرم
تا ابد ره درکشد وادی هجران مرا

چون تو می‌دانی که درمان من سرگشته چیست
دردم از حد شد چه می‌سازی تو درمان مرا

جان عطار از پریشانی است همچون زلف تو
جمع کن بر روی خود جان پریشان مرا


عطار
دیدگاه ها (۶)

صبح یعنی سلام به خداوند پاکسلام به تو دوست من. سلام به همه خ...

من شعر غمم که خواندنم بیهوده است لبخند به لب نشاندنم بیهوده ...

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوختمرغ جان را نیز چون پرو...

چه سود از سوز گریه ساز کردن چه سود از در به رویم باز کردن ب...

نمی‌فهمم نمی خواهی مرا دیگر و زین پس هان؟!نمی دانم تمام است ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ دل خون شد از توام خبر نیست هر روز مر...

پارت 20

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط