رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۲۱
... پرش زمان ...
دیانا :با درماندگی از رو زانوهام بلند شدم کمرم
درد گرفته بود پاهام دستام سر شده بود اون
همه لباس نامردی بود واقعا من ۱۵و۱۶ ساله
رو فرستادن تو حیاط لباس بشورم با اینکه تو
عمارت ماشین لباسشویی بود ارباب از شهر
برای خدمه ها آورده بود که تو این هوا نیان
بیرون لباس هارو تو حیاط پشتی پهن کردم
بعضی وقت ها از جنگل پشت دیوار صدا
میومد قلبم تو دهنم میزد بعد از اینکه رفتم
تو یعد چند دقیقه ارباب اومد سلامی دادم
ارسلان :سری تکون دادم و به سمت گهواره
نفس رفتم خوشگل خانومم خوابیده بود
دستی به صورتش کشیدم کتم و درآوردم
انداختم رو تخت
ببخشید بچه ها کم بود از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحتم
ببینید چقدر به فکرتونم😇
بچه ها ۲ تا به ۴۸۰ تاییشدنمون موند
پارت ۲۱
... پرش زمان ...
دیانا :با درماندگی از رو زانوهام بلند شدم کمرم
درد گرفته بود پاهام دستام سر شده بود اون
همه لباس نامردی بود واقعا من ۱۵و۱۶ ساله
رو فرستادن تو حیاط لباس بشورم با اینکه تو
عمارت ماشین لباسشویی بود ارباب از شهر
برای خدمه ها آورده بود که تو این هوا نیان
بیرون لباس هارو تو حیاط پشتی پهن کردم
بعضی وقت ها از جنگل پشت دیوار صدا
میومد قلبم تو دهنم میزد بعد از اینکه رفتم
تو یعد چند دقیقه ارباب اومد سلامی دادم
ارسلان :سری تکون دادم و به سمت گهواره
نفس رفتم خوشگل خانومم خوابیده بود
دستی به صورتش کشیدم کتم و درآوردم
انداختم رو تخت
ببخشید بچه ها کم بود از اتفاقی که افتاده خیلی ناراحتم
ببینید چقدر به فکرتونم😇
بچه ها ۲ تا به ۴۸۰ تاییشدنمون موند
- ۵.۸k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط