آخرین کام رو از سیگارش گرفت و زیر پاهاش لهش کرد و با صدای

آخرین کام رو از سیگارش گرفت و زیر پاهاش لهش کرد و با صدای ارومی زمزمه کرد:پس یعنی تو میگی روز موعود فرا میرسه؟مثل داستانا و اینا
آروم سرمو تکون دادم و گفت:اوهوم بالاخره یه روزی میاد که بخندی
تک خنده ای کرد و با صدای گرفته ای گفت:من میگم چرته
اگه میخواست خودش بیاد تا الان میومد
مثل اینه که به یه بچه بگی برای اون عروسکی که میخوای یه سال صبر کن یا اصلا یه ماه
ولی اون بعد یه ماه دیگه ذوق قبلا رو نداره و به احتمال زیاد یادش رفته
منم دیگه از یه زمانی به بعد یادم رفت
دیگه دنبال روز موعود نبودم. . .منتظر روزی نبودم که بدون اون خوشحال باشم چون هرچی انتظار میکشیدم نمیومد
از یه زمانی به بعد فقط نفس کشیدم و یجوری تظاهر کردم خوبم که خودمم باورم شد
میدونی البته تلاشیم براش نکردم. . .من فقط دل بستم و دل شکسته شدم و روز به روز سعی کردم تسکینش بدم ولی هی خودمو بیشتر شکستم
دیدگاه ها (۰)

همه آن لحظه ها را به خوبی به یاد می آورم موسیو. . .تمام لحظه...

لبخند بزن جان من. . .لبخند بزن که تمام خود را فدایش کردم. . ...

رنج رو به جان خریدم و بند بند وجود خویش را فدای خنده هایش کر...

آه موسیو دلیل زیبایی و روشنایی رنگ خاکستری برای دختر رنگیت. ...

پارت ۱۳ویو نامجون:سریع رفتم بیرون و دیدم مردم دور یه نفر علق...

یه زمانی فکر می‌کردم رفاقت یعنی تا تهش با هم بودن…یعنی اگه ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط