"تو به من "توجه" نمیکنی،

"تو به من "توجه" نمیکنی،
من یک نفر را میخواهم،که تمامِ حواسش جمعِ من باشد"
این را گفت و رفت...
بی خبر از اینکه
تمامِ خیالم
هر صبح
هر شب
هر روز
بی صدا،
پرسه میزد حوالیِ خیالَش...
سوادِ نوشتن داشتم،
زبانِ گفتن هم،
ترس داشتم اما...
هر چه بود،
بی صدا
در دلم میگذشت...
سالها بعد،
کنارِ کسی خواهد بود
که روزی هزاران بار تصدقش رود،
خیالش اما،
جایِ دیگر پرسه خواهد زد
دیدگاه ها (۱)

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❸از زبان ن.ر ::: ...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

اتاق ساکت سیصدو هفت

007-آلما ویسکی - پارت ۳۷

ابلیس

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑤_بخش اول_- و من انعکاس نور و ز...

"تو به من "توجه" نمیکنی،من یک نفر را میخواهم،که تمامِ حواسش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط