name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.
Season:¹.
part:¹².
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
_ آبنبات کوچولو کاری داشتی.
.
که با لهن نازی گفت:
.
+راستش یه سوال کوچولو داشتم.
.
لبخند زدم و گفتم:
.
_خب میشنوم پرنسس.
.
بلند شد و گفت:
.
+کوک سالن باله کجاست.
.
با حرفش پوزخندی زدم .
.
پس اون امسال با سلنا جنگ بزرگی داره.
.
درحالی که دستی به موهام میکشیدم گفتم:
.
_مگه پدربزرگ بهت نگفته جوجه.
.
+.....نه .
.
لبخندی زدم .
.
و مکان دقیق سال ورزشی رو بهش گفتم تو همون سالن ها اتاق باله رو پیدا میکرد.
.
که یهو مثل چی دوباره غافلگیرم کرد و یه ماچ که بوی محبت میداد روی لپام کاشت.
.
راستش دلم میخواست بیشتر بمونه ولی سریع فلنگ رو بست و رفت.
.
مطمعن نبودم که اگه میموند میتونستم گرگ وحشی رو رام کنم یا نه اگه نمی تونستم چی..... .
.
اونوقت ممکن بود کاری کنم که طبق میل آرورا نبود.
.
.پایان کوک ویو.
از زبان راوی....
ترس از عشق داشت پسر جسور و وارس خاندان بزرگ را به خاکستر تبدیل میکرد .
.
فاصله آنهارا نزدیکتر به اهداف های خود می کرد .
.
پدربزرگ دانا و آگاه بود و زودتر از ان دو متوجه شده بود پس...
.
پدربزرگی که خودش ان رابطه را ساخته بود.
.
تصمیمی بگیرد که برای چند روز ...ماه...ویا سال ها آنهارا دور از عشق و مطیع تر کند.....
.
پدر بزرگ تصمیم داشت جئونکوک را به اینگلیس بفرستد تا انجا بیشتر شبیه به پسر یک وارس بزرگ شود.
.
جئونکوک راه دیگری نداشت و بدون هیچ حرفی انجا را ترک کرد .
.
بدون خداحافظی.......
بدون لبخند........
بدون هیچ حسی.....
.
زیرا حس میکرد اگه به او اهمیت بدهد .....به پدرش پشت کرده است.
.
ان روز جئونکوک رفت اما بوی تنش نه .
.
راه روی ساکت طبقه ی سوم که حاصل ان کوک بود نه .
.
صدای سردش نه.
.
درست است که جئونکوک رفته بود .
.
ودرست است که آرورا فقط یک روز ان را دیده بود و می شناخت.
.
اما احساس میکرد اورا خیلی وقت است که می شناسد .
.
روز ها میگذشت و آرورا بزرگتر میشد قد کوچکش کمی بزرگ تر از حد معمول شده بود .
.
مهارت زیادی در رقص باله داشت اما مشکلی وجود داشت .
.
"سلنا".
.
او بار ها و بار ها آرورا را آزار میداد .
.
و درد های پاهایش برای رقص سنگین باله باعث درد بدی در اندامش بود.
.
شب ها خواب نداشت ...... .
.
روز ها سخت کار میکرد تا بلکه توجه پدربزرگ را جلب کند........ .
.
غروب ها تمرینات سختی را پشت سر میگذاشت و ........ .
.
ذهنش فقط به یک چیز معتاد بود... .
.
جئونکوک....
.
+اون کجاعه...کی برمیگرده .
.
اما اون از چیزی خبر نداشت.
.
جئونکوک.....
.
روزی یک ساعت وقت استراحت داشت .
.
مربی سخت گیری داشت.
.
روز و شب درحال انجام کار های لازمی بود که اورا ممتاز و متناسب وارس خاندان بزرگ نشان میداد.
.
اخلاقش کاملا عوض شده بود .
.
سرد ، خشک ، خشن و...بی رحم .
.
او بی صبرانه تلاش میکرد تا زود تر به کره برگردد تا ان دختری که سال ها برای ان بی خوابی را تاقت می اورد.... دوباره ملاقات کند.
ادامه دارد..........
.
خوشکلا ببخشید دیر گذاشتم.
.
شرط ها
۱۰تا لایک.
۱۴تا کامنت.
۳بازنشر.
بوثثث باییی💝🪷
Season:¹.
part:¹².
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
_ آبنبات کوچولو کاری داشتی.
.
که با لهن نازی گفت:
.
+راستش یه سوال کوچولو داشتم.
.
لبخند زدم و گفتم:
.
_خب میشنوم پرنسس.
.
بلند شد و گفت:
.
+کوک سالن باله کجاست.
.
با حرفش پوزخندی زدم .
.
پس اون امسال با سلنا جنگ بزرگی داره.
.
درحالی که دستی به موهام میکشیدم گفتم:
.
_مگه پدربزرگ بهت نگفته جوجه.
.
+.....نه .
.
لبخندی زدم .
.
و مکان دقیق سال ورزشی رو بهش گفتم تو همون سالن ها اتاق باله رو پیدا میکرد.
.
که یهو مثل چی دوباره غافلگیرم کرد و یه ماچ که بوی محبت میداد روی لپام کاشت.
.
راستش دلم میخواست بیشتر بمونه ولی سریع فلنگ رو بست و رفت.
.
مطمعن نبودم که اگه میموند میتونستم گرگ وحشی رو رام کنم یا نه اگه نمی تونستم چی..... .
.
اونوقت ممکن بود کاری کنم که طبق میل آرورا نبود.
.
.پایان کوک ویو.
از زبان راوی....
ترس از عشق داشت پسر جسور و وارس خاندان بزرگ را به خاکستر تبدیل میکرد .
.
فاصله آنهارا نزدیکتر به اهداف های خود می کرد .
.
پدربزرگ دانا و آگاه بود و زودتر از ان دو متوجه شده بود پس...
.
پدربزرگی که خودش ان رابطه را ساخته بود.
.
تصمیمی بگیرد که برای چند روز ...ماه...ویا سال ها آنهارا دور از عشق و مطیع تر کند.....
.
پدر بزرگ تصمیم داشت جئونکوک را به اینگلیس بفرستد تا انجا بیشتر شبیه به پسر یک وارس بزرگ شود.
.
جئونکوک راه دیگری نداشت و بدون هیچ حرفی انجا را ترک کرد .
.
بدون خداحافظی.......
بدون لبخند........
بدون هیچ حسی.....
.
زیرا حس میکرد اگه به او اهمیت بدهد .....به پدرش پشت کرده است.
.
ان روز جئونکوک رفت اما بوی تنش نه .
.
راه روی ساکت طبقه ی سوم که حاصل ان کوک بود نه .
.
صدای سردش نه.
.
درست است که جئونکوک رفته بود .
.
ودرست است که آرورا فقط یک روز ان را دیده بود و می شناخت.
.
اما احساس میکرد اورا خیلی وقت است که می شناسد .
.
روز ها میگذشت و آرورا بزرگتر میشد قد کوچکش کمی بزرگ تر از حد معمول شده بود .
.
مهارت زیادی در رقص باله داشت اما مشکلی وجود داشت .
.
"سلنا".
.
او بار ها و بار ها آرورا را آزار میداد .
.
و درد های پاهایش برای رقص سنگین باله باعث درد بدی در اندامش بود.
.
شب ها خواب نداشت ...... .
.
روز ها سخت کار میکرد تا بلکه توجه پدربزرگ را جلب کند........ .
.
غروب ها تمرینات سختی را پشت سر میگذاشت و ........ .
.
ذهنش فقط به یک چیز معتاد بود... .
.
جئونکوک....
.
+اون کجاعه...کی برمیگرده .
.
اما اون از چیزی خبر نداشت.
.
جئونکوک.....
.
روزی یک ساعت وقت استراحت داشت .
.
مربی سخت گیری داشت.
.
روز و شب درحال انجام کار های لازمی بود که اورا ممتاز و متناسب وارس خاندان بزرگ نشان میداد.
.
اخلاقش کاملا عوض شده بود .
.
سرد ، خشک ، خشن و...بی رحم .
.
او بی صبرانه تلاش میکرد تا زود تر به کره برگردد تا ان دختری که سال ها برای ان بی خوابی را تاقت می اورد.... دوباره ملاقات کند.
ادامه دارد..........
.
خوشکلا ببخشید دیر گذاشتم.
.
شرط ها
۱۰تا لایک.
۱۴تا کامنت.
۳بازنشر.
بوثثث باییی💝🪷
- ۱.۱k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط