هر شب در خیال خویش

هر شب در خیال خویش
ضریحت را
با آب دیدگانم غبارروبی می کنم
و با نسیم
کبوتران ضریحت را
در دیدگانم
مجسم می کنم
و بر گنبد طلایی ضریح تو
طواف می گذارم
چشم هایم شیدا
برای یک لحظه
یک ثانیه
حضور صمیمی ات را
در ضریح ترسیم می کند
و من
بی قرار مثل یک قطره حباب
رنگین ترین رؤیا و مجنون ترین مجنون
می گردم
و از خطوط سبز تخیل
بر وادی عشق تو گام می نهم
و در سفر به نزد تو
یا غریب الغربا!
حکایت های خسته جانم را بازگو می کنم
و کبوتر ذهنم را
از حرم تنگنای خویش
بر وادی عشق تو رهسپار می گردانم
دیدگاه ها (۱)

دستم را میگذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم یک حس گمشده آهسته ش...

.گاهے باید چشمهایت را ببندے ...سیبِ سرخے بگیرے جلوے صورتت .....

چشم دلم به سمت حرم باز می شودبا یک سلام صبح من آغاز می شود پ...

محمدرضا جنتی شاعر اسدآبادی

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿باخبر هستی نگاهم بی‌قرار چشم توست؟عاش...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿دلم خون است و کس از حالِ این دل باخبر...

کارشناس خوب را مدیر نکنید!

ویدیو محصولات

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط