دستم را میگذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم یک حس گمشده آهست

دستم را میگذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم یک حس گمشده آهسته شروع میکند به جوانه زدن... سلام می 
کنم چشمم مست تماشای گنبد طلا میشود... بو می کشم تا ریه هایم پر شود از عطر حضور نگاه مهربان امام رضا و احساس تازگی اندیشه های خسته ام را فرا میگیرد... زیر لب زمزمه می کنم یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟ دلم را جا میگذارم در حرم و گره اش میزنم  به ضریح امام رضا ومیروم ...

من غرق گناه آمده بودم به حضورت‏
مشمول عطایای تو گردیدم و رفتم‏
حاجتروایی همه عزیزان
عزیزان من که درقید حیات نیستن
محمد امین ابگون
دیدگاه ها (۲)

دستت را می گذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ...

بین الحرمیناینجا، میان دو آسمان ایستاده‌ا‌م؛ میان دو خورشید....

دستم را میگذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم یک حس گمشده آهسته ش...

دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ش...

دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ش...

دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ش...

دستت را میگذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک حس گمشده آهسته ش...

یا امام رضا...دستت را می گذاری روی مرزی ترین نقطه وجودت یک ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط