تابع قوانین جمهوری اسلامی

تابع قوانین جمهوری اسلامی


& به چه حقی خواهر منو میزنین ؟ شما به جای اینکه هیون رو سرزنش کنی بخاطر وحشی رفتار کردنش، تشویقش میکنین ؟ من دیگه نمیزارم یونا پاشو توی اون عمارت نحس بزاره....

دستمو گرفت و به سمت اتاقش برد و برام یه نوشیدنی اورد و نشست و دستمو توی دستهاش گرفت

& خواهرکم، عزیزم چرا بهم نگفتی اون پسره ی روانی گرفته زدت ها ؟ چرا بهم نگفتی که بگیرم بکشمش ؟

+ اگه میگفتم که بدتر میزد داداشی


& منو ببخش که راضی به این وصلت شدم ، من فکر میکردم رفیقمه ، حتما به حرمت رفاقت چندین و چند سالمون دست نمیزنه بهت ، اما من که نمیدونستم میخواد روی گندشو بهت نشون بده


+ داداش ، عاشقشم ، اما نمیزاره احساساتم مقاوم بشن ، همیشه حرفی میزنه که قلبمو میشکونه ، داداشی نمیخوام عاشقش باشم ، میخوام از این قلب لعنتی بیرونش کنم اما نمیتونم ، نمیدونم چرا عاشق این مرد شدم ، نمیدونم ، چرا عاشق مردی شدم که ضره ای عشق رو احساس نمیکنه ؟ چرا عشق همش درده ؟


& میدونم نمیتونی از قلبت بیرونش کنی ، عشق همینه ، باید زجرشو بکشی ،غمشو بکشی ، دردشو بکشی ، افسردگیشو بکشی ، عشق شکستت میکنه خواهرم ، اما تو قوی هستی یونا ، نزار عشقش زمین گیرت کنه ، نزار از پا درت بیاره ، نزار ضعفتو ببینه ، نزار نقطه ضعفتو بفهمه ، وگرنه با همونا میشکونتت ، اون موقع نه تنها چشمات ، بلکه قلبت هم اشک میریزه

سرمو رو پاش گذاشتم و شروع به گریه کردن کردم و اونم موهامو نوازش کرد ، بعد از چند دقیقه به خواب فرو رفتم....


ویو هیونجین

عصبی و خشمگین شده بودم ، نمی‌دونستم کجاس، اگه میومد تو دستم بخاطر روی اعصابم راه رفتنش خونشو میریختم، همینطور که در به در دنبالش میگشتم اقا بزرگ زنگم زد

_الو

∆سلام شاه پسر ، اوضاعت با زن دومت چطوره؟

_خوبه، کاری داشتید ؟

∆ می‌دونی زنت اینجاست ؟ گفت میدونی

رفته بود اونجا ؟‌ تف...لعنت بهش عصبی بودم اما سعی کردم خونسرد باهاش حرف بزنم

_ اره میدونم ، چطور ؟

∆ هیچی ، فقط خواستم بدونم میدونی یا نه ، قهر کردین که اومده اینجا ؟ دلش که ماشالا خیلی پر بود ، میگفت زدیش طلاق میخواد ، اما خب منو خانم بزرگم از این دعوا ها داشتیم ، بخاطر همین یکم ادبش کردم تا دیگه همچین فکری به سرش نرسه

_ممنونم ازتون ، امشب میام دنبالش

∆ بهترین کارو میکنی پسرم ، خداحافظ

_ خداحافظ

قطع کردم و محکم روی فرمون ماشین کوبوندم و فریادام بلند شد

_ لعنتی ، لعنتی ،لعنتی ،لعتییی...

شمارشو گرفتم که بعد از چند بوق جواب داد

+چیه ؟

_ فکر میکنی من نمیفهمم کجا رفتی ؟ نخیر آقابزرگ بهم زنگ زد ، فکر کردی میزاره بدون من تو اون خونه بمونی ؟ فکر میکنی میزاره طلاق بگیری ؟ نمیزاره ، منتظرم باش عزیزم چون پامون که به خونه برسه برات دارم
دیدگاه ها (۴۶)

پارت ۵وییوی وونهو:شکه شدم از کارش به صورتش که نگاه کردم تو چ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_53صدای متعجبش اومد+یعنی چی ؟...

پارت یک یون: قربان اون جنگلی که میگین اصلا امنیت داره نامجون...

این پایینو ببین🤣🎀عروسک من😈🔞پارت هجدهم دستامو روی سپر سینه ا...

ساکورا : چطور؟میزوکی:هیچیساکورا: جواب رو بده میزوکی :داییم ب...

🌹🍷.......‌‌‌‌‌‌‌...........پارت۸..................🍷🌹چرا از ا...

گل خونی پارت 42تهیونگ از دست جونگکوک عصبی شد و بلند شد رفت ا...

«Last part» •sad rose•(-متن نامه-) (سلام اوپا،وقتی این نامه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط