#نفرتی_عاشقانه
#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖
فلش بک به روز رفتن جونگکوک و مری.
ویو جونگکوک
تو این دو روز تقریبا وسایلی که نیاز داشتیم شامل لباس و چیزای شخصی مون رو جمع کرده بودیم و امروز روزی بود که قراره زادگاهم، خاطراتم و کسانی که دوستشون داشتم و ول کنم و برم، بغض کرده بودم.
مامان اومد سمتم و با دستاش صورتمو قاب گرفت.
مری:پسرم ناراحت نباش زود زود میایم به همه سر میزنیم. ( لبخند)
جونگکوک:هوم( لبخند)
دستاشو از روی صورتم برداشت و گفت.
مری:خب پسرم چمدونتو بگیر که دیگه وقتشه بریم.
جونگکوک:گرفتم بریم.( کلمه ی اخرشو با حسرت میگه)
رو مبل ها میز ها و تلویزیون و بقیه وسایل پارچه سفید انداختیم که گرد و خاک روشون نشینه.
خونه ای که از بچگی تا الان توش زندگی میکردم و خاطراتمو توش ثبت کرده بودم رو میخاستم بزارم همینجا و برم .
چیدمان خونه همون بود، قول میدم بر گردم خونه ی عزیزم.
نگاه دیگه ای به خونه انداختم و با حسرت رفتم بیرون .
مامان داشت با بغض و لبخند به خونه نگاه میکرد.
مری:خاطرات خوبی رو برامون رقم زده بودی( رو به خونه)
رفتم درو بستم و قفل کردم.
جونگکوک:بریم نازان جون.
مری:بریم.
سوار ماشین شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردم.
بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم.
چمدون هارو هم اوردیم بیرون.
جونگکوک:خب مامان من ماشینمو با خودم میبرم سئول.
مری:جونگکوکی اونجا یونگ هو یه عالمه ماشین داره از ماشینای اون رو بگیر خب.
جونگکوک:نه مامان من رفتم اونجا همه چیزم ماله خودمه و اصلا دست به مال اون مرد نمیزنم.
مری:این چه حرفیه جونگکوک، اون یجورایی پدرت حساب میشه.
جونگکوک:مامان من اون مردو فقط بخاطر تو تحمل میکنم وگرنه علاقه ای بهش ندارم.
مری:هووف باشه ماشینتو بده به یکی از مسئولا تا بیارنش سئول.
سری تکون دادم و ماشینو دادم به یکی از همونا.
رفتم تو فرودگاه لاین پرواز نشسته بودیم تا صدا بزنن.
صدا زدن برای پرواز به سئول.
رفتیم تو صف تا پاسپورتمون رو چک کنه و بریم تو هواپیما بالاخره از اینجا هم گذشتیم و وارد هواپیما شدیم.
ویو رسیدن به سئول دم در فرودگاه.
ویو جونگکوک
اه بالاخره رسیدیم.
تاحالا سئول نیومده بودم، و هیچ جارو ندیده بودم.
سر فرصت یکبار خوب همه جارو بگردم، میگن سئول شهر خیلی سر سبز و خوشگلیه همینطور شیک و مدرنه.
که دوتا ماشین جلومون قرار گرفت، یکیش ماشین خودم بودم، که ساده بودم اون یکی انگار لیموزین بود، اره لیموزینه به به ببین مادرم با کی ازدواج کرده.
مری:اه جونگکوکی ببین ماشینا هم اومدن بیا با ماشین ما برو یکی از این بادیگارد ها میاره ماشینتو.
جونگکوک:نه مامان من سوار ماشینم میشم دنبال شما به راه میوفتم.
مری:هووف اصلا هرکاری میخای بکن، من رفتم تو ام مارو دنبال کن بریم عمارت.
جونگکوک:باشه.
سوار ماشینم شدم و منتظر موندم ماشین مامانم حرکت کنه برم دنبالش.
بالاخره راه افتاد و رفتم دنبالش.
تو راه که داشتم دنبال ماشین میرفتم به سئول نگاهی مینداختم واقعا قشنگه حق داشتن تعریف کنن.
بالاخره رسیدیم.
با چیزی که دیدم دهنم مثل چی باز شد، یکی نیست بگه ببندش توش مگس نره.
ادامه داد..........
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖
فلش بک به روز رفتن جونگکوک و مری.
ویو جونگکوک
تو این دو روز تقریبا وسایلی که نیاز داشتیم شامل لباس و چیزای شخصی مون رو جمع کرده بودیم و امروز روزی بود که قراره زادگاهم، خاطراتم و کسانی که دوستشون داشتم و ول کنم و برم، بغض کرده بودم.
مامان اومد سمتم و با دستاش صورتمو قاب گرفت.
مری:پسرم ناراحت نباش زود زود میایم به همه سر میزنیم. ( لبخند)
جونگکوک:هوم( لبخند)
دستاشو از روی صورتم برداشت و گفت.
مری:خب پسرم چمدونتو بگیر که دیگه وقتشه بریم.
جونگکوک:گرفتم بریم.( کلمه ی اخرشو با حسرت میگه)
رو مبل ها میز ها و تلویزیون و بقیه وسایل پارچه سفید انداختیم که گرد و خاک روشون نشینه.
خونه ای که از بچگی تا الان توش زندگی میکردم و خاطراتمو توش ثبت کرده بودم رو میخاستم بزارم همینجا و برم .
چیدمان خونه همون بود، قول میدم بر گردم خونه ی عزیزم.
نگاه دیگه ای به خونه انداختم و با حسرت رفتم بیرون .
مامان داشت با بغض و لبخند به خونه نگاه میکرد.
مری:خاطرات خوبی رو برامون رقم زده بودی( رو به خونه)
رفتم درو بستم و قفل کردم.
جونگکوک:بریم نازان جون.
مری:بریم.
سوار ماشین شدیم و به سمت فرودگاه حرکت کردم.
بالاخره رسیدیم و پیاده شدیم.
چمدون هارو هم اوردیم بیرون.
جونگکوک:خب مامان من ماشینمو با خودم میبرم سئول.
مری:جونگکوکی اونجا یونگ هو یه عالمه ماشین داره از ماشینای اون رو بگیر خب.
جونگکوک:نه مامان من رفتم اونجا همه چیزم ماله خودمه و اصلا دست به مال اون مرد نمیزنم.
مری:این چه حرفیه جونگکوک، اون یجورایی پدرت حساب میشه.
جونگکوک:مامان من اون مردو فقط بخاطر تو تحمل میکنم وگرنه علاقه ای بهش ندارم.
مری:هووف باشه ماشینتو بده به یکی از مسئولا تا بیارنش سئول.
سری تکون دادم و ماشینو دادم به یکی از همونا.
رفتم تو فرودگاه لاین پرواز نشسته بودیم تا صدا بزنن.
صدا زدن برای پرواز به سئول.
رفتیم تو صف تا پاسپورتمون رو چک کنه و بریم تو هواپیما بالاخره از اینجا هم گذشتیم و وارد هواپیما شدیم.
ویو رسیدن به سئول دم در فرودگاه.
ویو جونگکوک
اه بالاخره رسیدیم.
تاحالا سئول نیومده بودم، و هیچ جارو ندیده بودم.
سر فرصت یکبار خوب همه جارو بگردم، میگن سئول شهر خیلی سر سبز و خوشگلیه همینطور شیک و مدرنه.
که دوتا ماشین جلومون قرار گرفت، یکیش ماشین خودم بودم، که ساده بودم اون یکی انگار لیموزین بود، اره لیموزینه به به ببین مادرم با کی ازدواج کرده.
مری:اه جونگکوکی ببین ماشینا هم اومدن بیا با ماشین ما برو یکی از این بادیگارد ها میاره ماشینتو.
جونگکوک:نه مامان من سوار ماشینم میشم دنبال شما به راه میوفتم.
مری:هووف اصلا هرکاری میخای بکن، من رفتم تو ام مارو دنبال کن بریم عمارت.
جونگکوک:باشه.
سوار ماشینم شدم و منتظر موندم ماشین مامانم حرکت کنه برم دنبالش.
بالاخره راه افتاد و رفتم دنبالش.
تو راه که داشتم دنبال ماشین میرفتم به سئول نگاهی مینداختم واقعا قشنگه حق داشتن تعریف کنن.
بالاخره رسیدیم.
با چیزی که دیدم دهنم مثل چی باز شد، یکی نیست بگه ببندش توش مگس نره.
ادامه داد..........
- ۱.۴k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط