یه روز که سر کلاس علوم نشسته بودم تقریبا آخرای زنگ بود که

یه روز که سر کلاس علوم نشسته بودم تقریبا آخرای زنگ بود که دیگه معلمه هم داشت تند تند درس میداد که تمومش کنه بعد اومد بگه جاندار زنده گفت:
زاندار ج***
من:((((((((((:.
ینی از شدت خنده داشتم میترکیدم ولی دیدم معلم خـعلی جدی داره درس میده و همکلاسیام هم جلو خودشونو میگیرن منم نمیخندیدم هی میزو فــــــــشاررررررررررررررررررر میدادم که خندم نگیره اما ای دل غافل...یهو ترکیدم:
پووووووووووففففففففففففف
همه ی کلاس رف رو هواااا....معلم با خنده گف:ببببتتتترکی...یه دیقه صبر میکردی خوووو و منم فقط میخندیدم ینی اونروز انقد خندیدیم که دلمون درد گرف ینیاااااااا 😂 😂 😂 😂

#جوک_جوک
دیدگاه ها (۲)

P54

پارت بیستو پنج و بیستو شش

دختر بد(سناریو فیک جواهر بخش ای)

خاطرات خودمو رفیق فابم

حققق تا ابددد شما هم 😁دارین؟لایک وبازنشر😁😁😁🤣🧕🏼#طنز#طنزینه #ط...

سن فقط یه عدده👏🏼😍😍💃🏼💃🏼👯‍♀️👯‍♀️👯‍♀️👯‍♀️👯‍♂️👯لایک وبازنشر👯👯‍♂️...

#طنز_شاد_خنده_دار😜😁

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط