Part.4
Part.4
#مرد_ من
موسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، صدای خندهها و همخوانیِ بقیه یه جورایی دور به نظر میرسید. سعی کردم با ریتم آهنگ تکون بخورم و با بقیه همراه بشم، ولی هر چند لحظه یکبار، چشمهام ناخودآگاه به سمت اون گوشهی دنج و نورانی برمیگشت. لیانا اونجا، تنها و آرام، توی قاب نارنجیِ شعلهها نشسته بود.
فکر لیانا:
لیانا دستش رو دور لیوان چای گرمش حلقه کرده بود و به رقصِ شعلهها خیره بود. توی دلش میگفت: «چقدر عجیبه… قبلاً فکر میکردم تنهایی نشستن کنار آتیش فقط آدم رو دلتنگتر میکنه، ولی الان… پیتر باعث شد این لحظه خیلی متفاوت باشه.»
اون به مهربونیِ پیتر فکر میکرد؛ به اینکه چطور با دقت کمکش کرد تا صندلیش رو جابهجا کنه. تهِ دلش گرمتر از گرمای آتیش شده بود. یواشکی به سمت گروه نگاه کرد و پیتر رو دید که داشت با بقیه میخندید. لبخند پررنگی روی لبهاش نشست. با خودش زمزمه کرد: «واقعاً پسرِ خاصیه… کاش پام اینجوری نبود، کاش میتونستم بلند شم و کنارش برقصم.» لیانا حس کرد حضور پیتر، حتی از دور، به اون شبِ کمپ یه رنگوبوی دیگه داده.
پیتر:
همونطور که بهش نگاه میکردم، دیدم لیانا سرش رو کمی بالا گرفت و به ستارههای آسمون نگاه کرد. انگار داشت با خودش حرف میزد. حس کردم نباید بیشتر از این تنهاش بذارم.
به دوستم گفتم: «ببخشید، من الان برمیگردم، باید یه سر به اونطرف بزنم.»
دوستم با شیطنت چشمکی زد و گفت: «اووه، باشه، برو قهرمان!»
لبخند کوچیکی زدم و سریع از بین جمعیت گذشتم. هر چقدر به آتیش نزدیکتر میشدم، صدای موسیقی کمتر میشد و صدای آرامِ سوختنِ هیزمها بیشتر. وقتی بهش رسیدم، هنوز همونجوری بود، آرام و بیخیال از شلوغی.
کنارش که ایستادم، سرش رو چرخوند. نور آتیش روی صورتش میرقصید و اون لبخندِ قشنگش رو هزار برابر زیباتر میکرد.
آروم گفتم: عاممم...دلم نیومد تنهات بزارم.»
لیانا نگاهش رو به چشمهام دوخت و با لحنی که از همیشه گرمتر بود، گفت: «خیلی خوشحالم که برگشتی… پیتر، ممنونم که تنهام نذاشتی.»
کنارش روی زمین نشستم و نگاهم رو به آتیش دوختم.
ادامه دارد....
اگهه خوشت اومد خوشحال میشم حماینم کنی زیبا...💋🥹
#مرد_ من
موسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، صدای خندهها و همخوانیِ بقیه یه جورایی دور به نظر میرسید. سعی کردم با ریتم آهنگ تکون بخورم و با بقیه همراه بشم، ولی هر چند لحظه یکبار، چشمهام ناخودآگاه به سمت اون گوشهی دنج و نورانی برمیگشت. لیانا اونجا، تنها و آرام، توی قاب نارنجیِ شعلهها نشسته بود.
فکر لیانا:
لیانا دستش رو دور لیوان چای گرمش حلقه کرده بود و به رقصِ شعلهها خیره بود. توی دلش میگفت: «چقدر عجیبه… قبلاً فکر میکردم تنهایی نشستن کنار آتیش فقط آدم رو دلتنگتر میکنه، ولی الان… پیتر باعث شد این لحظه خیلی متفاوت باشه.»
اون به مهربونیِ پیتر فکر میکرد؛ به اینکه چطور با دقت کمکش کرد تا صندلیش رو جابهجا کنه. تهِ دلش گرمتر از گرمای آتیش شده بود. یواشکی به سمت گروه نگاه کرد و پیتر رو دید که داشت با بقیه میخندید. لبخند پررنگی روی لبهاش نشست. با خودش زمزمه کرد: «واقعاً پسرِ خاصیه… کاش پام اینجوری نبود، کاش میتونستم بلند شم و کنارش برقصم.» لیانا حس کرد حضور پیتر، حتی از دور، به اون شبِ کمپ یه رنگوبوی دیگه داده.
پیتر:
همونطور که بهش نگاه میکردم، دیدم لیانا سرش رو کمی بالا گرفت و به ستارههای آسمون نگاه کرد. انگار داشت با خودش حرف میزد. حس کردم نباید بیشتر از این تنهاش بذارم.
به دوستم گفتم: «ببخشید، من الان برمیگردم، باید یه سر به اونطرف بزنم.»
دوستم با شیطنت چشمکی زد و گفت: «اووه، باشه، برو قهرمان!»
لبخند کوچیکی زدم و سریع از بین جمعیت گذشتم. هر چقدر به آتیش نزدیکتر میشدم، صدای موسیقی کمتر میشد و صدای آرامِ سوختنِ هیزمها بیشتر. وقتی بهش رسیدم، هنوز همونجوری بود، آرام و بیخیال از شلوغی.
کنارش که ایستادم، سرش رو چرخوند. نور آتیش روی صورتش میرقصید و اون لبخندِ قشنگش رو هزار برابر زیباتر میکرد.
آروم گفتم: عاممم...دلم نیومد تنهات بزارم.»
لیانا نگاهش رو به چشمهام دوخت و با لحنی که از همیشه گرمتر بود، گفت: «خیلی خوشحالم که برگشتی… پیتر، ممنونم که تنهام نذاشتی.»
کنارش روی زمین نشستم و نگاهم رو به آتیش دوختم.
ادامه دارد....
اگهه خوشت اومد خوشحال میشم حماینم کنی زیبا...💋🥹
- ۳۹
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط