مهم این است که بگویی حرف های دلت ...حال به هرصورت که شده
مهم این است که بگویی حرف های دلت ...حال به هرصورت که شده چه بهتر که صورتش نوشتن باشد اما چرا سرگذشت من این گونه رقم خورده است که تنها بمانم وبا درد خود بجنگم وتحمل کنم ......روزی دروغ های دوستی را باور کردم که حال اینگونه به سرپایی کسی افتاده است که پشتش گویی بدمیگفت من با تمام دوس داشتن هایم حرفای کثیفش را باور نکردم وگویی نخواستم که باورکنم بعد از او یک به یک تمام کسانی که اورا می شناختن حرفایی زدن که روز ها بخاطرش اشک ریختم من نمیتوانستم دردی به این بزرگی راتحمل کنم برای همین همه چیز را تمام کردم اشک هایم بی صدا میریخت وقتی میدیم با بغض بامن حرف میزند و من بی تفاوت به او حرف های خودم را میزنم گاهی از خودم متنفر میشدم ولی دیگر دوس نداشتم کنار ادمی باشم که انها توصیفش میکردند چیزی که انها میگفتند یک دنیا باعشق من فرق داشت شبی نبود که بدون گریه های من به پایان برسد عشقی که سه سال دوستش داشتم درچند روز از دستش دادم وچه ساده بود از دست دادنش وچه سخت بود تحمل نبودنش ولی روز های جهنمی هم در انتظار من بود وقتی صمیمی ترین دوستم را درکنار گویی به چیزی رسیده باشم اری او هیچوقت مرا دوس نداشت نمیتوانستم بگویم حق این کار را ندارد .......ولی این هم حق من نبود که اورا روز بعد از دست دادنش کنار دوستم ببینم گویی چیزی مرا خفه میکرد بنام بغض ........این متن را نوشتم شاید روزی نوشته ام راخواندی وکمی هم مرا درک کردی .....
- ۱.۶k
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط