ایستاده ام...

ایستاده ام...
در ابتدای جاده ای بی انتها ...
نگاهم خیره مانده به دور دست ها ...
به همان نقطه ی بی انتهایی که نمی بینمش...
جاده مه گرفته ...
و هوا بارانی ست ...
و من خوب می دانم که چرا نمی بارد ...
هم قدم آرزوها و هم آغوش رویاها شده ام ...
و منتظر نسیمی هستم که بیاید و به من بگوید:
«بیا...درست آمدی»
جاده ی خوشبختی همین جاست... 
دیدگاه ها (۲)

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

_____پارت¹⁸ نفرین کوچولو_____به‌خاطر آدرنالین، تمام بدنم به ...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۱۹: میانِ پناه و طوفانفقط یک روز ...

# ✦ بی‌صدا ✦نظم، برای ا.ت حکمِ دیواری را داشت که او را از آش...

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط