یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم! برای همی

یه بار عاشق شده بودم و شکست عشقی بدی خورده بودم! برای همین رفتم توی اتاق و در رو به رو خودم بستم… بعد از یک ساعت صدام کردن که بیا شام بخور، داره سرد می شه! گفتم: من دیگه هیچی نمی خورم، می خوام بمیرم. گفتن: شام ماکارونیه، ته دیگ سیب زمینی هم داره که دوس داری! یعنی اونو بیشتر از ماکارونی دوست داشتی؟! نامردا نقطه ضعفِ منو پیدا کرده بودن!!
دیدگاه ها (۱۶)

୨୧ ── 𝐖𝐄𝐕𝐄𝐑𝐒𝐄 𝐔𝐏𝐃𝐀𝐓𝐄 ── ୨୧🐻 آپدیت ویورس تهیونگ 💜💜 : وقتی غذا...

کمه بخونش ولی🥔 «عملیات سیب‌زمینیِ مایکی» 🥔یه روز مایکی ساعت ...

پارت : 28 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*کلمه‌ی *سرگرمی* مثل اسید ...

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۲ *رویا*اون خیلی جذابه ؟ اره خیل...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝒂 | نظریه‌ی ماــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤نزدیکایِ غروب بود که با لباسِ نظامیش اومد خ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

وقتی سر اینکه دیر خونه میاین دعوا کردین ....### نقطه شروع دع...

پارت: 11 (بخش1) **زاویه دید: زین**آفتابِ اواخر تابستان مثل ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط