باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....

باز هم نامادری عصبانی شد و او را کتک زد.....
و باز هم دخترک به گریه افتاد و گفت خداجونم میدونم, بابایی گفته دیگه نمیتونی مامانیم رو برگردونی پیشم, ولی منو که میتونی ببری پیشش, ببرم خدا جون
دیدگاه ها (۳)

🌝✨نفرتی که تبدیل به عشق شد✨🌝پارت ۶_____________________✨🌝✨__...

My professor Chapter:2Part:89ادامه فلش‌بکهنوز گوشی رو کنار گ...

𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟔بادیگارد ماشین رو اورد جیمین در ماشین رو باز کرد تا نی...

وقتی بچتون گم میشه P³با یکم سردی گفت *عزیز دلم بازم باید حوا...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

ادامه پسرا داشتن میرفتن سالن که ویو انیا تو راپله بودیم که د...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

رمان خبر ممنوعه پارت دوم ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط