رمان Part

رمان ،~~، Part {۳}

#چوویا

«عصر هتل /۵:۴۹/»

دازایی بهم زل زده بو و داشت کلافه م میکرد

چوویا: چیزی شده؟

دازایی: بدون کلاه.....خیلی بیش از حد کوتوله ای⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩

چوویا: تمهههه💢💢💢

افتادم دنبالش و روی تخت گیرش اوردم

چوویا: الان میفهمی زور کوتوله ها چقده

دازایی: فکر نکنم...

اینو گفت و بعد دوتا دستمو گرفت بالا سرم و چسبوندم به تخت صورتشو نزدیک صورتم کرد

دازایی: بعد از این ماموریت حتما کلاهتو بپوش...بدون اون خیلی کوتاهی~⁠‾⁠▿⁠‾~

چوویا: پاشو الان انگو میاد بیرون

دازایی: حیح باشه

از روم پاشد و دستامو ول کرد منم سریع رفتم بیرون و خودمو جمع کردم بعد از انگو دازایی هم رفت حمام و بعد انگو دوتامونو حاضر کرد
و با دازایی رفتیم به محلی که این سازمان قرار داشت

«سازمان سگ های شکارچی/۶:۰۸/»

؟؟؟: رئیس دو نفر ظاهرا با شما کار دارن

؟؟؟: بگو بیان داخل

#دازایی

بعد کلی در زدن یک نفر اومدو در رو باز کرد....چی...؟.....تا....تاچـ....تاچیهارا...اون اینجا چیکار میکنه؟ چرا مثل سگ های شکارچی لباس پوشیده؟

تاچیهارا: دازایی؟؟

چوویا: تاچیهارا؟؟

تاچیهارا سریع به داخل سازمان حرکت کرد....باورم نمیشد...اون کی به مافیا خیانک کرد؟
من و چوویا رفتیم داخل تا با رئیسشون صحبت کنیم تا بتونیم چنتا مدرک رو بدزدیم اول با اون صحبت کردیم خبری از تاچیهارا نبود بعد ازمون با کوکی و قهوه پذیرایی کردن البته منکه نخوردم تو دهنم نگه داشتم بعد هم به بهانه ی دستشویی رفتم و تفشون کردم....داشتیم داخل راهرو ی زیرزمینشون قدم میزدیم که دیدم تاچیهارا به یه نفر گفت که بره پیشش بعد هم اون اومد پیش رئیسش و داخل گوشش یه چیزایی گفت...وای فک کنم لو رفتیم

#چوویا

داشتیم صحبت میکردیم که دیدم یک دفعه در های سالن بسته شد و یکی از بینشون داد زد

٫٫٫:شلللییییککککک

من هنوز تو شوک بدم ولی دازایی تفنگشو در آورده بود و داشت شلیک میکرد سریع قدرت جاذبمو فعال کردم و بعد از سلاخی کردن یکیشون رگبارشو برداشتم و دادم دازایی یکیشم خودم برداشتم بعد چند لحضه احساس خستگی کردم....چی؟ مست شده بودم؟ شاید با هرکی بود میگفت چیز خاصی نیست ولی من اثر الکل رو میشناسم....تف اون بسکوییتا...اهههه داشتم همینجوری شلیک میکردم که یکدفعه خوردم ب دازایی

چوویا: هوی حواست کجااسستت؟

دازایی: خیلی کوتوله ای ندیدمت

چوویا: ساکت باباااا

همینجوری که شلیک میکردیم به دعوا هم ادامه میدادیم

دازایی:😁⁦(⁠~⁠‾⁠▿⁠‾⁠)⁠~⁩

چوویا: تو خوبی بانداژ متحرک

دازایی: من عالیم

چوویا: عاااااا عالیییی

دازایی: بعد از دو سال بازم تغییر نکردی😂

چوویا: کاری که کردی رو یادم نیار

دازایی: من چیکار کردم مگه🥺😂

چوویا: ننه من بود که یک سال غیبش زد بعد دوباره ظاهر شد

.....
دیدگاه ها (۴)

رمان ،~~، (4) part«سازمان سگ های شکارچی/۶:۵۰/»#دازای داشتیم ...

رمان ،~~، Part {۵}(شب سازمان/۹:۰۳/)#دازایی [بچه ها اونجایی ک...

رمان ،~~، Part {2}«شب مافیای بندر/۱۰:۴۱/»#چوویا خوب مثل اینک...

رمان ،~~، Part {1}#دازایی (صبح خونه دازایی اوسامو /۹:۲۶/)داز...

رمان ،~~، {p{12#چوویادستمو توی موهام کشیدم و با آزردگی به رو...

پارت پانزدهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط