کاش می شد بی خبر، یک حلقه بر در می زدی

کاش می شد بی خبر، یک حلقه بر در می زدی
بر خیالاتِ محالم، رنگِ باور می زدی

بی تو این دنیا جهنم، من اسیر دوزخم
کاش می شد شعبه، در صحرای محشر می زدی

ساحل دریای چشمم، شد اسیرِ موجِ خون
یادِ ایامی که در چشمم، تو لنگر می زدی

صمد_قاسملو

🏵
دیدگاه ها (۱۰)

کاش می شد بیخبر یک حلقه بر در میزدیبـر خیـالات محـالـم رنـگ ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹ویو تهونگ____________ب...

پارت ۱۶: پایانِ داستان… و شروعِ یک زندگیغروب بود. آسمون رنگِ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②_بخش اول_پیش از آنی که بخواهی ا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۲۷: شب اول، بدون تاج و تختخونه‌ی ساحلی کوچ...

^فیک جونگکوک^(پارت؟)

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط