فصل سوم( شب دردناک )
فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۷۶
آن شب دردناک هم گذشت سوجین و تهیونگ همچنان تو اتاق ات بودن و یک لحظه هم تنهاش نگذاشت بودن میچا و میجی هم جسم خواب رفته کنار هم رو مبل بودن و سوجین همچنان کنار دخترش نشسته بود دخترک هنوزم در فکر فروع رفته بود چرا جیمین به دیدنش نیامده بود ...
با اخم به پنچره نگاه میکرد دیدی به مادرش انداخت سرش را همچنان گذاشته رو تخت و با خواب چشم بسته بود ...
تهیونگ وارد اتاق شد و کیسه اش را گذاشت رو تخت
تهیونگ : چرا بیداری شدی هنوز ساعت هفته
دخترک مشغول نوشتن رو کتاب شد و سمته پدرش گرفت
" جیمین کجاست ؟ "
تهیونگ: دیشب هر کاری کردم ولی نیومد !
" چرا "
تهیونگ: نمیدونم نیومد .... ولی تو انگار نگرانشی
" نه ... ولی میشه بهش بگی بیاد میخواهم باهاش حرف بزنم مامانی نفهمه آخه عصبانی میشه "
تهیونگ خنده ای کرد و گفت
تهیونگ : بزار دسته خودم اتاق رو برات خالی میکنم
بلخره تهیونگ نقشش گرفت سوجین و دخترا رو با خودش به کافه برد و آن دختر زخمی را تنها گذاشت.... و بعد از گرفتن تماس با جیمین ازش خواست تا فقد یک دست لباس برای ات برایه و حال که جلو در ایستاده بود با تردید دستش را گذاشت رو دستگیره در و وارد اتاق شد جسم خنده رو ات را رو تخت دید که کتاب به دست و متنی روش نوشته بود جیمین دیدش رت واضح کرد " میشه بیایی "
جیمین دستی به موهایش کشید
جیمین: خانم سوجین ! چی
مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
" اونا رفته صبحونه بخورن "
جیمین بعد از خاندن اش قدم های آرامی رو سمته تخت برداشت و کیسه راستش رد میز و کنار تخت رو صندلی نشست....... با شرمندگی به زمین خیره بود چطور باید سره بحث را باز میکرد حرف های خواهرش بجور روش تعصیر گذاشته بود پس با جدیت شروع به حرف شد دختره هنوزم با چشم های خوشحال بهش خیره بود
جیمین: ات ... راستش ..
اوفی از میان لب هایش کشید و روک گفت
جیمین: ببخشید بخاطر همه چی
ات : جیمین
جیمین با چشم های درشت بهش خیره شد یعنی خواب میدید یا توهم زده بود .... شوکه چندیدن بار پلک زد لبخند از شوکه بودن زد گفت
جیمین: کافیه دیگه خواب میبینم
ات : نه خواب نمیبینی
دخترک دستش را سمته دست های ورزیده جیمین برد و محکم دستش را گرفت
ات : من میتونم حرف بزنم جیمین
باز هم لبخندی زد جیمین باز هم چندیدن بار پلک زد و سرش را خم کرد گذاشت رو پاهای ات و چشم هایش را بست لبخندی رویایی رو لب های غنچه ای نشست دختره بلافاصله خندید
جیمین: میشه بازم بگی... اسمم رو آخه صدات خیلی زیباست خیلی
دختره لبخند زد و گره دست اش را محکم تر گرفت ...
ات : جیمین
جیمین لبخند گنده ای رو لب هایش نقش بست بخاطر کل شب که نخوابیده بود با خسته گی به خواب رفت...
پارت ۲۷۶
آن شب دردناک هم گذشت سوجین و تهیونگ همچنان تو اتاق ات بودن و یک لحظه هم تنهاش نگذاشت بودن میچا و میجی هم جسم خواب رفته کنار هم رو مبل بودن و سوجین همچنان کنار دخترش نشسته بود دخترک هنوزم در فکر فروع رفته بود چرا جیمین به دیدنش نیامده بود ...
با اخم به پنچره نگاه میکرد دیدی به مادرش انداخت سرش را همچنان گذاشته رو تخت و با خواب چشم بسته بود ...
تهیونگ وارد اتاق شد و کیسه اش را گذاشت رو تخت
تهیونگ : چرا بیداری شدی هنوز ساعت هفته
دخترک مشغول نوشتن رو کتاب شد و سمته پدرش گرفت
" جیمین کجاست ؟ "
تهیونگ: دیشب هر کاری کردم ولی نیومد !
" چرا "
تهیونگ: نمیدونم نیومد .... ولی تو انگار نگرانشی
" نه ... ولی میشه بهش بگی بیاد میخواهم باهاش حرف بزنم مامانی نفهمه آخه عصبانی میشه "
تهیونگ خنده ای کرد و گفت
تهیونگ : بزار دسته خودم اتاق رو برات خالی میکنم
بلخره تهیونگ نقشش گرفت سوجین و دخترا رو با خودش به کافه برد و آن دختر زخمی را تنها گذاشت.... و بعد از گرفتن تماس با جیمین ازش خواست تا فقد یک دست لباس برای ات برایه و حال که جلو در ایستاده بود با تردید دستش را گذاشت رو دستگیره در و وارد اتاق شد جسم خنده رو ات را رو تخت دید که کتاب به دست و متنی روش نوشته بود جیمین دیدش رت واضح کرد " میشه بیایی "
جیمین دستی به موهایش کشید
جیمین: خانم سوجین ! چی
مشغول نوشتن شد و سمته جیمین گرفت
" اونا رفته صبحونه بخورن "
جیمین بعد از خاندن اش قدم های آرامی رو سمته تخت برداشت و کیسه راستش رد میز و کنار تخت رو صندلی نشست....... با شرمندگی به زمین خیره بود چطور باید سره بحث را باز میکرد حرف های خواهرش بجور روش تعصیر گذاشته بود پس با جدیت شروع به حرف شد دختره هنوزم با چشم های خوشحال بهش خیره بود
جیمین: ات ... راستش ..
اوفی از میان لب هایش کشید و روک گفت
جیمین: ببخشید بخاطر همه چی
ات : جیمین
جیمین با چشم های درشت بهش خیره شد یعنی خواب میدید یا توهم زده بود .... شوکه چندیدن بار پلک زد لبخند از شوکه بودن زد گفت
جیمین: کافیه دیگه خواب میبینم
ات : نه خواب نمیبینی
دخترک دستش را سمته دست های ورزیده جیمین برد و محکم دستش را گرفت
ات : من میتونم حرف بزنم جیمین
باز هم لبخندی زد جیمین باز هم چندیدن بار پلک زد و سرش را خم کرد گذاشت رو پاهای ات و چشم هایش را بست لبخندی رویایی رو لب های غنچه ای نشست دختره بلافاصله خندید
جیمین: میشه بازم بگی... اسمم رو آخه صدات خیلی زیباست خیلی
دختره لبخند زد و گره دست اش را محکم تر گرفت ...
ات : جیمین
جیمین لبخند گنده ای رو لب هایش نقش بست بخاطر کل شب که نخوابیده بود با خسته گی به خواب رفت...
- ۱۶.۵k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط