دیدمش لرزید دستش چادر اُفـتـاد از سرش

دیدمش لرزید دستش چادر اُفـتـاد از سرش
یڪ نفر پرسید از او: خوبــے؟! گفتا: بهتـرم

زیر لب با اخم گفتم: چادرت را جمــع ڪن
خنده رو آهستہ تـر گفتــا: اطاعت سرورم
دیدگاه ها (۱)

بنــــــام تـــــو...دلگرمی زندگیتو زمانی حس میکنی که وقتیوا...

❣ جلسه ی خواستگاری دختر شهیدی که اکنون #همسر_شهید است #بهتر...

اسما زنگ زدم . تعارف کرد برای شام برویم . قبول نکردم و گفتم ...

یادت میاد روزی رو که،لباس عروس به تنم بودنگات به سفره عقد و ...

#چندپارتی#هان#استری_کیدز{Mafia in my home}part¹⁰.....ویو هان...

« شیطون کوچولوی من »فصل دوم (فلش بک به دوسال پیش) ...

وقتی هم معلمت هست و هم دوست پسرت امتحانت رو خراب میکنی باهات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط