🩸 عشق خونین 🩸  یا  🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸 

🩸 عشق خونین 🩸  یا  🩸𝖇𝖑𝖔𝖔𝖉𝖞 𝖑𝖔𝖛𝖊🩸 

قسمت ۱۱

📍 مکان: بام قصر خاندان کیم –
نیمه‌شب
صدای باد، آروم پرده‌ی ضخیم بام رو تکون می‌داد. بالای قصر، سکوتی وهم‌آلود بود.
لونا اونجا ایستاده بود، دستاش رو توی جیب پالتوش کرده بود و به شهر چراغانی نگاه می‌کرد.
آسمون نیمه‌ابری بود، ولی ماه از بینش نور ضعیفی می‌فرستاد.
صدای قدم‌هایی نرم پشت سرش بلند شد.
ــ «چرا اینجایی؟»
صدای کوک بود. خش‌دار، سرد... ولی اونقدری که باید، تیز نبود.
لونا برگشت. اخماش توی هم بود، ولی نگاهش آروم.
ــ «اینجا تنهاجاییه که می‌تونم فکر کنم بدون اینکه کسی با حرفای بی‌ربطش حواسمو پرت کنه.»
کوک لبخند نصفه‌ای زد. اومد کنارش ایستاد و گفت:
ــ «تو همیشه تو فکر فرار بودی، لونا.»
لونا نگاهش کرد:
ــ «نه. فقط دنبال یه سکوت واقعی‌م... چیزی که توش، نقشه‌ای، تهدیدی، خیانتی نباشه.»
چند ثانیه سکوت بود.
کوک گفت:
ــ «نمی‌خوای حرف بزنی از دستت؟»
لونا با بی‌تفاوتی نگاش کرد:
ــ «مهم نیست. فقط یه خراش کوچیکه.»
کوک برگشت سمتش. حالا چهره‌ش نزدیک‌تر بود. توی نور کم ماه، خط فکش مشخص‌تر شده بود. نگاهش دقیق و سنگین بود.
ــ «مهم نیست؟» مکث کرد. «این همون لوناست که با یه اشاره دشمنشو نابود می‌کنه ولی خونِ خودش براش مهم نیست؟»
لونا خندید. ولی خنده‌اش سرد بود:
ــ «من برای قوی بودن ساخته شدم، نه برای مراقبت از خودم.»
کوک یه قدم نزدیک‌تر اومد. حالا فقط چند سانتی‌متر با هم فاصله داشتن.
ــ «مشکل همینه. تو انقدر دنبال قوی بودن رفتی که حتی خودت رو فراموش کردی.»
چشمای لونا یه لحظه لرزید. ولی فوری خودش رو جمع کرد.
ــ «و تو؟ تو خیلی باهوشی کوک. ولی هنوز نفهمیدی قدرت واقعی یعنی چی.»
کوک خم شد. نگاهش مستقیم توی چشم‌های لونا.
ــ «قدرت واقعی اینه که بدونی کی رو به خودت نزدیک کنی… و کی رو دور نگه‌داری.»
لونا از نگاهش عقب نکشید.
ــ «و تو کدوم‌شی؟»
مکث.
کوک یه نفس آهسته کشید. بعد گفت:
ــ «فعلاً… من فقط کسی‌ام که تو رو بهتر از بقیه می‌فهمه. شاید حتی بهتر از خودت.»
لونا لبش رو جمع کرد. نگاهش نرم‌تر شده بود.
ــ «امیدوارم هیچ‌وقت اشتباه نگیری کوک… من هنوز نمی‌دونم تو دوست یا دشمنی.»
کوک لبخند کجی زد.
ــ «به وقتش می‌فهمی… ولی اون موقع ممکنه دیر شده باشه.»
لونا عقب رفت.
ــ «هیچ‌وقت دیر نیست... برای کسی که حتی تو تاریکی هم راهشو بلده.»
بعد بدون اینکه بیشتر چیزی بگه، برگشت و از پله‌ها رفت پایین.
کوک موند. چند لحظه فقط به مسیر رفتنش نگاه کرد.
زیر لب زمزمه کرد:
ــ «ولی تو… از اون تاریکی ساخته شدی، لونا.»

🩶پایان قسمت یازدهم🩶
دیدگاه ها (۱)

مهمونی پارت ۴۸

ادامه ی پارت ۱۹۵

چندپارتی جونگ کوک

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

پارت ۵۷ مرد چند قدم از تاریکی بیرون آمد.نور ضعیف چراغ خیابان...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو اِریاصدای شلیک هنوز توی انبار می‌پ...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط