✨️فیک ایزانا✨️
✨️فیک ایزانا✨️
#تک_پارتی
ویو (ا/ت)
اوممم...فککنم الاناس که ایزانا از سر کار برگرده...
بهتره براش یه غذای خوب درست کنم...
رفتم به سمت آشپزخونه و وسایل غذا رو
از کابینت بیرون آوردم و درحال درست کردنش بودم...
که صدای در رو شنیدم...
رفتم که درو باز کنم که در با کلید ایزانا باز شد و ایزانا وارد خونه شد...
ا/ت: سلام عزیزم😊
خوش اومدی...غذا تقریبا آمادست الا_
ایزانا: خب خوبه باشه
ا/ت: آم..تو خوبی؟
ایزانا:(با بیحوصلگی) آره بابا!
ازین بهتر نمیشم...
و خودش رو انداخت رو مبل...
سریع رفتم سینی غذا رو آوردم و گذاشتم رو میز جلوی مبل..
تلویزیون رو روشن کردم و یه شبکه زدم که صدای داد ایزانا بلند شد:
اَهههه..تو واقعا نمیدونی من از این شبکه بدم میادددد...همیشه همینطورییی!!!
اصلا مگه برات مهمه که همسرت الان اینجاستتت...الانم اینجا نشین و برو یه چیز دیگه بیار بخورم...
ا/ت:غغذات ججلوی میزه...
ایزانا سینی رو پرت کرد و بلند شد و گفت:
تو هنوز غذای مورد علاقهی منم نمیدونیییی؟؟!!!
برو بمیرررر...
آروم اشکهام شروع به باریدن کرد و دویدم سمت اتاق و خودم رو پرت کردم رو تخت...
ایزانا روی مبل دراز کشید و خوابید...بعد دوساعت بلند شد...خیلی گرسنه بود اما بیشتر گرسنهی ملکش بود...
یکدفعه همهی کارهایی که کرد رو یادش اومد و با سرعت به سمت اتاق حرکت کرد و درو باز کرد و باصحنه ای که مواجه شد خشکش زد...
ملکش سعی کرده همونطور که پادشاهش بهش دستور داد بمیره...رگش رو زده بود...
ایزانا سریع به سمت ا/ت حرکت کرد و ضربان و نبض اون رو چک کرد...هنوز زنده بود...
سریع بقلش کرد و شروع کرد به گریه کردن و با خودش میگفت: چرااا؟؟ چرا باید واقعا به حرفم گوش کنی و بمیریی؟؟
لطفااا لطفا نفس بکش...خواهش میکنم...ا/تتتت...
ا/ت شروع کرد به سرفه و بعد گفت: خب...خودت گفتی...(سرفه)...که برم...بمیرم(سرفه)
ایزانا: اما من اونموقع عصبانی و خسته بودم...ببخشید خواهش میکنم بخاطر پادشاهت بلند شو ملکهی من!
ا/ت لبخند میزنه و میگه: دوستت دارم پادشاه..
ایزانا: منم عاشقتم ملکه!..
بعد بقل و بوس و ازین چیزا ایزانا خیلی شیک و پرنسسی ملکش رو به سمت بیمارستان روانه کرد...
*پایان*
چطور بود؟
آخخخخ دستم شکست🗿
حمایت یادتون نره💅
#تک_پارتی
ویو (ا/ت)
اوممم...فککنم الاناس که ایزانا از سر کار برگرده...
بهتره براش یه غذای خوب درست کنم...
رفتم به سمت آشپزخونه و وسایل غذا رو
از کابینت بیرون آوردم و درحال درست کردنش بودم...
که صدای در رو شنیدم...
رفتم که درو باز کنم که در با کلید ایزانا باز شد و ایزانا وارد خونه شد...
ا/ت: سلام عزیزم😊
خوش اومدی...غذا تقریبا آمادست الا_
ایزانا: خب خوبه باشه
ا/ت: آم..تو خوبی؟
ایزانا:(با بیحوصلگی) آره بابا!
ازین بهتر نمیشم...
و خودش رو انداخت رو مبل...
سریع رفتم سینی غذا رو آوردم و گذاشتم رو میز جلوی مبل..
تلویزیون رو روشن کردم و یه شبکه زدم که صدای داد ایزانا بلند شد:
اَهههه..تو واقعا نمیدونی من از این شبکه بدم میادددد...همیشه همینطورییی!!!
اصلا مگه برات مهمه که همسرت الان اینجاستتت...الانم اینجا نشین و برو یه چیز دیگه بیار بخورم...
ا/ت:غغذات ججلوی میزه...
ایزانا سینی رو پرت کرد و بلند شد و گفت:
تو هنوز غذای مورد علاقهی منم نمیدونیییی؟؟!!!
برو بمیرررر...
آروم اشکهام شروع به باریدن کرد و دویدم سمت اتاق و خودم رو پرت کردم رو تخت...
ایزانا روی مبل دراز کشید و خوابید...بعد دوساعت بلند شد...خیلی گرسنه بود اما بیشتر گرسنهی ملکش بود...
یکدفعه همهی کارهایی که کرد رو یادش اومد و با سرعت به سمت اتاق حرکت کرد و درو باز کرد و باصحنه ای که مواجه شد خشکش زد...
ملکش سعی کرده همونطور که پادشاهش بهش دستور داد بمیره...رگش رو زده بود...
ایزانا سریع به سمت ا/ت حرکت کرد و ضربان و نبض اون رو چک کرد...هنوز زنده بود...
سریع بقلش کرد و شروع کرد به گریه کردن و با خودش میگفت: چرااا؟؟ چرا باید واقعا به حرفم گوش کنی و بمیریی؟؟
لطفااا لطفا نفس بکش...خواهش میکنم...ا/تتتت...
ا/ت شروع کرد به سرفه و بعد گفت: خب...خودت گفتی...(سرفه)...که برم...بمیرم(سرفه)
ایزانا: اما من اونموقع عصبانی و خسته بودم...ببخشید خواهش میکنم بخاطر پادشاهت بلند شو ملکهی من!
ا/ت لبخند میزنه و میگه: دوستت دارم پادشاه..
ایزانا: منم عاشقتم ملکه!..
بعد بقل و بوس و ازین چیزا ایزانا خیلی شیک و پرنسسی ملکش رو به سمت بیمارستان روانه کرد...
*پایان*
چطور بود؟
آخخخخ دستم شکست🗿
حمایت یادتون نره💅
- ۸.۹k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط