مــــی شود یک شب خوابید ،

مــــی شود یک شب خوابید ،
و صبــح
با خبــر شد ، غم ها را از یک کنــار به دور ریخته اند ؟!
که اگـــر اشکی هست …
یا از عمــق ِ شادمانی دلی بی درد است ؛
یا از پــس ِ به هم رسیدن های دور …
یا گـــریه ی کودکی
که دست بی حواسش ، بادبادکـــی را بر باد می دهد !

کــاش مــی شد
یک صبــح
کسی زنگ خانه هامان را بــزند بگــوید :
با دست ِ پـــر آمده ام …
با لبــخند ،
با قلب هایی آکنده از عشــق های واقعی .
از آن ســـوی دوست داشتن ها …
آمده ام بمــانم و …
هـــرگز نروم !!
دیدگاه ها (۱)

کاش می شد یک صبح کسی زنگ خانه هامان را بزند و بگوید بادست پر...

«bloody shadows»(سایه های خونی) part 36/روی چوب‌های گرم اسکل...

#The_Princess's_Last_Smile#لبخند_آخر_پرنسس#پارت_معرفیاسم : ل...

💙در میان راهروهای سردِ بلاتکلیفی، هنوز صدای تپشِ قلبت را از ...

🎭🖤 آخرین نقش 🖤🎭گاهی زندگی، ما را مجبور می‌کند نقشی را بازی ک...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

لحظه‌ای که نازنین کنار سینا نشست، انگار زمان برای تمام آن پن...

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌وسوم: روزی که زنده بودیم---صبح.چشمانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط