شاید فردایےدور

شاید فردایےدور
دورتر از تمامے باورها
احساس را نفس بکشم

شاید سکوت را بشکنم
غم را فراموش کنم
و تو را فریاد بزنم
.
شاید مرا ببینی
درهاےآسمانت را
به رویم باز کنے
.
شاید من باشم وتو
و آرامشے از جنس نور..
دیدگاه ها (۱)

بافه ےگیسویت از ایل و تبار دیگریستدیدن روےتو سر فصل بهار دیگ...

کسے ما را نمےپرسد کسے ما را نمے جویدکسےتنهایے مارا نمے گریدد...

دلم که هواے بودنت میکندمےآیم اینجا....ﺑﺮﺍے ﺗﻮ ...!ﻣےﻧﻮﯾﺴﻢ ﮐﻪ...

چقدر بغض بخوانم سکوت بنویسم؟چقدر حرف دلم را منوط بنویسم؟چقدر...

ای پدر…دیگر خسته شده‌ام.احساس می‌کنم از من روی برگردانیده‌ای...

-چرا می‌نویسم ؟شاید برای آنکه واژه‌ها تنها پناهگاهم شده‌اند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط