روزها یکی پس از دیگری به پایان
روزها یکی پس از دیگری به پایان
می رسند...
و در پی روزها عمر من...
خسته نباشی سرنوشت....!
می بینی؟!
دست در دستان تو تمام راه را بیراهه رفتم
شنیدم کسی میگفت:
چشمانت را ببند!
اعتماد کن...
به قیمت تمام روزهای رفته
چشم هایــم را بستم...
اعتماد کردم...!
بهای سنگینی داشت اعتماد !
روزی...
چشمانم را باز کردم؛
چیزی به نام " عشـــــق "در راهِ همپا شدنِ با توبه تاراج رفته بود!
می رسند...
و در پی روزها عمر من...
خسته نباشی سرنوشت....!
می بینی؟!
دست در دستان تو تمام راه را بیراهه رفتم
شنیدم کسی میگفت:
چشمانت را ببند!
اعتماد کن...
به قیمت تمام روزهای رفته
چشم هایــم را بستم...
اعتماد کردم...!
بهای سنگینی داشت اعتماد !
روزی...
چشمانم را باز کردم؛
چیزی به نام " عشـــــق "در راهِ همپا شدنِ با توبه تاراج رفته بود!
- ۵۲۱
- ۰۶ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط