سناریو
سناریو
موضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )
«ورژن زیروبیس وان»
P:2
متیو: تو بخاطر اینکه اون با یه ایدل دیگه که دختر بود چالش رفته بود عصبی شده بودی و ناراحت بودی.
خیلی سعی کردی اون عصبانیت و ناراحتی رو نشون ندی ولی بلاخره احساسات کار خودشو کرد و زمانی که متیو داشت باهات حرف میزد یهو سرش داد زدی..
اون تا حدودی متوجه موضوع شده بود برای همین از دادی که زدی تعجب نکرد ولی خب از خونه رفت بیرون..
تو اول فکر کردی بخاطر دادی که زدی اون ناراحت شد و رفت بیرون ولی ده دقیقه بعد دیدی که برگشت اما اینبار با یه جعبه کوچیک کیک و یه دسته گل( تو ده دقیقه چجوری خریدی اینارو؟ از قبل آماده داشتی؟😑 )
اومد پیشت و محکم بغلت کرد و موهاتو نوازش کرد و در همون حال باهات حرف میزد( این تیکه ها خیلی برام اشناست🤣 ) دقیقا زمانی که تورو راضی کرد و از دلت درآورددد تازه لباستو دید که فقط یه تیشرت بلند بود😊
دیگه همو لحظه بغلت کرد و بردت رو....مبل🙂
گونووک: حضرت عالی بخاطر اینکه ایشون زیادی به متیو نزدیک شده بود عصبی شده بودی که البته فک میکنم بیشتر حسودی کرده بودی😑
خب حالا هرچی..تو هربار که اون باهات حرف میزد خیلی تند جوابش رو میدادی که همین باعث شده بود اون یکوچولو ناراحت بشه🤏
ولی خب قلب دخترش بیشتر واسش اهمیت داشت برای همین جلو خودت زنگ زد به هانبین و گفت که اون روز رو خونه میمونه😊
زمانی که اون داشت با هانبین حرف میزد تو رفتی تو اتاق تا لباست رو عوض کنی و بری بیرون( مرض داری ایا؟😑 )
یه پیراهن تابستونی و نخی اما قشنگ پوشیدی( از این دامن گلگلی ها😂 )
همین که داشتی میرفتی سمت در اون اومد و از پشت دستت رو گرفت و کشیدت تو بغل خودش و در گوشت زمزمه کرد..
گونووک: میدونم عصبانی هستی ولی دیگه بیرون نرو من بخاطر تو موندم خونه.. ولی این لباس...
خب دیگه حرفشو ادامه نمیده و همونجا بغلت میکنه و میبرتت تو اتاق☺️
موضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )
«ورژن زیروبیس وان»
P:2
متیو: تو بخاطر اینکه اون با یه ایدل دیگه که دختر بود چالش رفته بود عصبی شده بودی و ناراحت بودی.
خیلی سعی کردی اون عصبانیت و ناراحتی رو نشون ندی ولی بلاخره احساسات کار خودشو کرد و زمانی که متیو داشت باهات حرف میزد یهو سرش داد زدی..
اون تا حدودی متوجه موضوع شده بود برای همین از دادی که زدی تعجب نکرد ولی خب از خونه رفت بیرون..
تو اول فکر کردی بخاطر دادی که زدی اون ناراحت شد و رفت بیرون ولی ده دقیقه بعد دیدی که برگشت اما اینبار با یه جعبه کوچیک کیک و یه دسته گل( تو ده دقیقه چجوری خریدی اینارو؟ از قبل آماده داشتی؟😑 )
اومد پیشت و محکم بغلت کرد و موهاتو نوازش کرد و در همون حال باهات حرف میزد( این تیکه ها خیلی برام اشناست🤣 ) دقیقا زمانی که تورو راضی کرد و از دلت درآورددد تازه لباستو دید که فقط یه تیشرت بلند بود😊
دیگه همو لحظه بغلت کرد و بردت رو....مبل🙂
گونووک: حضرت عالی بخاطر اینکه ایشون زیادی به متیو نزدیک شده بود عصبی شده بودی که البته فک میکنم بیشتر حسودی کرده بودی😑
خب حالا هرچی..تو هربار که اون باهات حرف میزد خیلی تند جوابش رو میدادی که همین باعث شده بود اون یکوچولو ناراحت بشه🤏
ولی خب قلب دخترش بیشتر واسش اهمیت داشت برای همین جلو خودت زنگ زد به هانبین و گفت که اون روز رو خونه میمونه😊
زمانی که اون داشت با هانبین حرف میزد تو رفتی تو اتاق تا لباست رو عوض کنی و بری بیرون( مرض داری ایا؟😑 )
یه پیراهن تابستونی و نخی اما قشنگ پوشیدی( از این دامن گلگلی ها😂 )
همین که داشتی میرفتی سمت در اون اومد و از پشت دستت رو گرفت و کشیدت تو بغل خودش و در گوشت زمزمه کرد..
گونووک: میدونم عصبانی هستی ولی دیگه بیرون نرو من بخاطر تو موندم خونه.. ولی این لباس...
خب دیگه حرفشو ادامه نمیده و همونجا بغلت میکنه و میبرتت تو اتاق☺️
- ۲۳۸
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط