مرا باور کن
مرا باور کن
پارت ۲۲:
ریاء:
- این موضوع خیلی مهمه دلبر
دلبر- خوب بگو این موضوع مهم چیه
همه ی ماجرا رو واسش تعریف کردم
دلبر- توو چی میگی؟یعنی می خوای شغلمو ول کنم و با تو بیام😳
- دلبر من نمی تونم بدون تو اونجا تحمل کنم
دلبر- ولی ...فکر می کنی آرین به من مرخصی میده؟ بعدا تا کی می خواییم بمونیم تو این روستا
- ببین بزار من با آرین صحبت کنم و صد در صد میزارم دو ماه به تو مرخصی بده نظرت چیه ؟ ودر ضمن ما تو این دو ماه می تونیم یه راه حلی پیدا کنیم
دلبر- خوب فردا میریم شرکت
- نع فقط من میرم
دلبر- اوااا چراا؟
-مگه نمی خوای به تو مرخصی بده؟
دلبر - وای به حالت ریاء وای به حالت اگه تو شرکت آتش روشن کردی قبل از اینکه تورو ببینم فاتحه تو بخون
- نترس فقط ببین و گوش بده
دلبر- خدا خیرش کنه
*******************
ساعت ۸ رفتم شرکت دلبر
وارد اسانسور شدم و دکمه ی واحد شیش رو زدم
منشی- سلام خانم
فکر کنم این منشیه جدید اس فامیلش چی بود آها یافتم
- سلام . خانم صباحی هستید
صباحی - چییی.... ببخشید خانم ولی فامیلم صبحانی
- ببخشید 😅
صبحانی - اشکالی نداره . با کسی کاری داری ؟
- با آقا مهدوی کار دارم
صبحانی - خوب بذار بهش بگم
- نه نمی خواد منو می شناسه
به سمت دفتر آرین رفتم و بدون در زدن در رو باز کردم
روی میز نشسته بود و با تعجب به من نگاه می کرد
- سلام اقای مهدوی
چشاشو باز وبسته کرد و گفت
آرین - سلام خانم نیکی
رفتم روی مبل دو نفره نشستم
آرین - خانم نیکی خانم رادفر کجان؟
- راستش آقای مهدوی خانم رادفر حالشون خیلی بده
چهرش یکمی نگران شد
آرین- خوب میتونی بگی چرا حالشون بده
- آخه دلبر داشت..( حالا چکار کنم حقیقتو بگم یا دروغ)
راستش ....
آرین - راستش چی؟
- داشت سرامیک دستشویی رو تمیز میکرد که نمی دونم چجوری پاشو گذاشت روی صابون و افتاد ......
آرین - خوب الان حالشون چجوریه
- اخه پاش شکست و دکتر بهش گفت به مدت یک ماه باید گج بگیره. حالا میشه واسش مرخصی بنویسید؟
..............ادامه دارد......
پارت ۲۲:
ریاء:
- این موضوع خیلی مهمه دلبر
دلبر- خوب بگو این موضوع مهم چیه
همه ی ماجرا رو واسش تعریف کردم
دلبر- توو چی میگی؟یعنی می خوای شغلمو ول کنم و با تو بیام😳
- دلبر من نمی تونم بدون تو اونجا تحمل کنم
دلبر- ولی ...فکر می کنی آرین به من مرخصی میده؟ بعدا تا کی می خواییم بمونیم تو این روستا
- ببین بزار من با آرین صحبت کنم و صد در صد میزارم دو ماه به تو مرخصی بده نظرت چیه ؟ ودر ضمن ما تو این دو ماه می تونیم یه راه حلی پیدا کنیم
دلبر- خوب فردا میریم شرکت
- نع فقط من میرم
دلبر- اوااا چراا؟
-مگه نمی خوای به تو مرخصی بده؟
دلبر - وای به حالت ریاء وای به حالت اگه تو شرکت آتش روشن کردی قبل از اینکه تورو ببینم فاتحه تو بخون
- نترس فقط ببین و گوش بده
دلبر- خدا خیرش کنه
*******************
ساعت ۸ رفتم شرکت دلبر
وارد اسانسور شدم و دکمه ی واحد شیش رو زدم
منشی- سلام خانم
فکر کنم این منشیه جدید اس فامیلش چی بود آها یافتم
- سلام . خانم صباحی هستید
صباحی - چییی.... ببخشید خانم ولی فامیلم صبحانی
- ببخشید 😅
صبحانی - اشکالی نداره . با کسی کاری داری ؟
- با آقا مهدوی کار دارم
صبحانی - خوب بذار بهش بگم
- نه نمی خواد منو می شناسه
به سمت دفتر آرین رفتم و بدون در زدن در رو باز کردم
روی میز نشسته بود و با تعجب به من نگاه می کرد
- سلام اقای مهدوی
چشاشو باز وبسته کرد و گفت
آرین - سلام خانم نیکی
رفتم روی مبل دو نفره نشستم
آرین - خانم نیکی خانم رادفر کجان؟
- راستش آقای مهدوی خانم رادفر حالشون خیلی بده
چهرش یکمی نگران شد
آرین- خوب میتونی بگی چرا حالشون بده
- آخه دلبر داشت..( حالا چکار کنم حقیقتو بگم یا دروغ)
راستش ....
آرین - راستش چی؟
- داشت سرامیک دستشویی رو تمیز میکرد که نمی دونم چجوری پاشو گذاشت روی صابون و افتاد ......
آرین - خوب الان حالشون چجوریه
- اخه پاش شکست و دکتر بهش گفت به مدت یک ماه باید گج بگیره. حالا میشه واسش مرخصی بنویسید؟
..............ادامه دارد......
- ۱۰.۸k
- ۰۳ مهر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط