زمستان که رسید خاطرت را

زمستان که رسید خاطرت را
زیر بَرف ها مَدفون کَردم.
دریغ که نِمی دانِستم با بَهار،
یاد تو در زَمین ریشه می دواند و
سَبز می شود...
دیدگاه ها (۱۳)

تو چون پیراهن آبی تازه ای بر تن روحم

🩵🤍 چشم‌هایت رادر رؤیاییکه پایان نداشت،دیده‌ام...پناهِ روشنِ ...

⇜ *مثل ونگوگی که شب های تاریکش رو با ستاره ها نقاشی می‌کرد، ...

زمستون برا من با نوبرونه‌‌ی نارنگی‌های سبز و بوی تندش شروع م...

چه بود زندگی؟اگر تو نمی‌رسیدیو مرا از لابلای خون و جنون نجات...

غم را نمى شود از تن بيرون كرد؛ اين را خيلى دير فهميدم.آدم خي...

بهار بدون تو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط