من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد

من آن ستاره ی نامرئی ام که دیده نشد
صدای گریه ی تنهایی اش شنیده نشد

من آن شهاب شرار آشنای شعله ورم
که جز برای زمین خوردن آفریده نشد

من آن فروغ فریبای آسمان گردم
که با تمام درخشندگی سپیده نشد

من آن نجابت درگیر در شبستانم
که تار وسوسه بر قامتش تنیده نشد

نجابتی که در آن لحظه های دست و ترنج
حریر عصمت پیراهنش دریده نشد


همان کبوتر بی اعتنا به مصلحتم
که با دسیسه ی صیاد هم خریده نشد

رفیق من ! همه تقدیم مهربانی تو
اگرچه حجم غزل های من قصیده نشد

#محمد_سلماني
دیدگاه ها (۱)

دلش از چیزهایی غمگین می‌شد که به چشمِ هیچ آدمِ دیگری نمی‌آمد...

خدایا: "چگونه زیستن" را تو به من بیاموز،"چگونه مردن" را خود ...

گوش کن خاموش ها گویاترند،،در خموشی های من فریادهاست..#فریدون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط