---
---
📍 فصل دوم — پارت ۱۴
صدای نفس یونا مثل ضربههای طبل توی سکوت سنگین اتاق میپیچید. نگاهش بین چشمای یخزدهی جونگکوک و صورت متشنج یونهو بالا پایین میرفت.
جونگکوک با قدمهای آروم اومد جلو. مثل یه شیر زخمی که فقط یه دلیل واسه حمله میخواست.
– «جواب بده یونا... چرا با اون بودی؟ چرا داشتی فرار میکردی؟»
لبهاش خشک شده بودن. زبونش به سقف دهنش چسبیده بود.
– «من… فقط…»
یونهو کشیدش عقب، ایستاد جلوی جونگکوک.
– «نذار کاری کنه که پشیمون بشی یونا. نمیفهمی داره باهات چیکار میکنه. اون فقط قدرت میخواد، نه عشق.»
اما قبل از اینکه بتونه جملهشو تموم کنه، جونگکوک با یه ضربهی برقآسا مشت زد توی شکم یونهو. یونهو با ناله خم شد، زانوهاش لرزیدن.
یونا جیغ کشید.
– «نزنش! جونگکوک بس کن!»
اما اون فقط برگشت سمتش. دستهاش لرزیدن. توی چشماش همزمان خشم و اندوه شعله میزد.
– «تو برای من بودی… من همهچی رو برات سوزوندم یونا. اونوقت با اون میخواستی فرار کنی؟»
یونا با بغض و نفسنفس گفت:
– «جونگکوک من… من گیج بودم! همهچی داشت خفهم میکرد! تو… تو خودتو برام به هیولا تبدیل کردی!»
جونگکوک جلو اومد. فاصلهش تا اون فقط چند سانت بود. دستش رفت بالا، اما بهجای ضربه، انگشتهاش آروم نشست روی گونهش. لمسش گرم بود. لرزون.
– «من فقط عاشقت شدم، یونا... این گناهِ منه؟»
یونا اشک توی چشمش حلقه زد. قلبش بین عشق و ترس گیر کرده بود. نمیتونست تصمیم بگیره.
اما وقتی لبهای داغ جونگکوک روی لبش نشست…
همهی دنیا خاموش شد.
همهچی شد فقط اون.
-
📍 فصل دوم — پارت ۱۴
صدای نفس یونا مثل ضربههای طبل توی سکوت سنگین اتاق میپیچید. نگاهش بین چشمای یخزدهی جونگکوک و صورت متشنج یونهو بالا پایین میرفت.
جونگکوک با قدمهای آروم اومد جلو. مثل یه شیر زخمی که فقط یه دلیل واسه حمله میخواست.
– «جواب بده یونا... چرا با اون بودی؟ چرا داشتی فرار میکردی؟»
لبهاش خشک شده بودن. زبونش به سقف دهنش چسبیده بود.
– «من… فقط…»
یونهو کشیدش عقب، ایستاد جلوی جونگکوک.
– «نذار کاری کنه که پشیمون بشی یونا. نمیفهمی داره باهات چیکار میکنه. اون فقط قدرت میخواد، نه عشق.»
اما قبل از اینکه بتونه جملهشو تموم کنه، جونگکوک با یه ضربهی برقآسا مشت زد توی شکم یونهو. یونهو با ناله خم شد، زانوهاش لرزیدن.
یونا جیغ کشید.
– «نزنش! جونگکوک بس کن!»
اما اون فقط برگشت سمتش. دستهاش لرزیدن. توی چشماش همزمان خشم و اندوه شعله میزد.
– «تو برای من بودی… من همهچی رو برات سوزوندم یونا. اونوقت با اون میخواستی فرار کنی؟»
یونا با بغض و نفسنفس گفت:
– «جونگکوک من… من گیج بودم! همهچی داشت خفهم میکرد! تو… تو خودتو برام به هیولا تبدیل کردی!»
جونگکوک جلو اومد. فاصلهش تا اون فقط چند سانت بود. دستش رفت بالا، اما بهجای ضربه، انگشتهاش آروم نشست روی گونهش. لمسش گرم بود. لرزون.
– «من فقط عاشقت شدم، یونا... این گناهِ منه؟»
یونا اشک توی چشمش حلقه زد. قلبش بین عشق و ترس گیر کرده بود. نمیتونست تصمیم بگیره.
اما وقتی لبهای داغ جونگکوک روی لبش نشست…
همهی دنیا خاموش شد.
همهچی شد فقط اون.
-
- ۵.۴k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط