رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۹

رمان جونگ کوک{ زندگی دوباره } پارت ۹
پسره : چه خبر خوشکله
× گمشو اون‌ور
پسره : دختری خوشکل مثل تو نباید اینجوری حرف بزنه
× خفه شو برو اونور
پسره( نزدیک ات میشه که ببوستش که .. )

_ یک پسره اومد سمت ات و چسبوندش به دیوار و میخواست ببوستش اعصابم خورد شد و یکی زدم دهن پسره
_ به چه جرعتی نزدیکش شدی هااا
پسره: وحشی تو کی باشی که به من دستور میدی پسره اشغال
_ اخههه بزار خودمو معرفی کنم بنده جئون جونگ کوک هستم منو که میشناسی( نگاه ترسناک )
پسره : چ چ چی ..... ن نه این ... امکان ند.. ارره ( با لکنت حرف میزنه )
_ که من اشغالم اره ( به بادیگارد میگه بیاید بگیرتش )
پسره: توروخدا بزار برم غلط کردم توروخدا
_ دیگه دیره پسر کوچولو .. ببرش انبار شکنجه ( خنده ترسناک )
پسره: ( با داد) غلط کردم ارباب خواهش میکنم
_ دست ات رو میگره
× دستم رو ول کن
_ ساکت باش الانم برو بشین سری باش
× من نمیخوام بشینم میخوام برم تو حیاط توهم هیچیز من نیستی که بهم دستور میدی
_ خفه شو ( داد ) تو به من فروخته شدی الانم صدایی ازت بشنوم خفت میکنم پس خفه
× ازت متنفرم
_ برام مهم نیست( سرد)

× پسره ایکبیری همش بهم دستور میده خدا من چه گناهی کردم که یک دختره میاد پیش جونکوک

دختره: سلام جونکوک منم لایلا تو چقدر کراشی میشه بامن باشی (‌‌ لوس)
_ حوصلت ندارم‌ برو
دختره : (میره رو پا کوک میشینه)
_ بلند شو
دختره : جام خوبه( با حالت اشوه )
_ یک بار یک حرفی رو میگم‌فهمیدی ( عربده )
دختره : باش باش (‌گریه )
× چرا‌ باهاش اینجوری حرف زدی
_ حرف نمیزنه
× اع
استاد وارد کلاس شد و شروع کرد به درس دادن و زنگ خونه ها خورد

_ سریع باش وسایلت رو جمع کن باید بریم خرید لباس برای شب ( سرد ترین حالت ممکن )
× منم گفتم نمیخوام بیام
_ خفه شوووووووو( عربده)

× با عربده ای که کشید دیگه چیزی نگفتم حالم ازش بهم میخوره ( ماهم حالمون از تو بهم میخوره🤣 خیلی وقت بود حال این ات رو نگرفته بودم راحت شدم )

ویو وقتی رسیدن داخل خونه :
٪ میپره بغل جونکوک
_ برو انور
٪ بابا بزرگ
_ خیله خوب ساکت باش
٪ الان سلام کن بهم
_ سلام بیبی( حرصی)
٪ افرین ددی بریم داخل ( یک نگاهی سرد به ات میکنه و میره داخل خونه)
_ سلام بابا بزرگ
بابا بزرگ : سلام پسرم
_ ات و سوهی برید آماده شید میخوایم بریم لباس بخریم
× چشم
٪ او چه عجب یاد گرفتی بگی چشم ( نگاه کنایه ای به ات)
_ ولش کن بیبی برو آماده شو
٪ چشم ددی
× رفتم یک لباس برداشتم و پوشیدم یک آرایش کمی هم کردم و موهامو دم اسبی بستم و رفتم بیرون .که با سوهی مواجه شدم باز ترین لباس دنیارو پوشیده بود که اگه نخش رو باز کنی کل بدنش معلوم میشه دختره چندش
٪ خوب بریم ددی
_ بریم بیا تو ماشین ( با حالت سرد رو به ات )
× تو ماشین هر دم سوهی خودشو به جونکوک می‌کشید که یک دفعه جونکوک پا رو ترمز گذاشت و شروع کرد بوسیدن سوهی ( دختره چندش ) سوهی هم داشت با اشتیاق می‌بوسید
× اهم اهم ( سلفه)
نگاه کوک و سوهی بر میگرده رو به ات
٪ به ددی حال داد تو دختره اشغال چیه وست کارا عاشقانه مارو اذیت میکنی ها
_ سوهی عزیزم ولش کن
٪ چشم ددی هیف که کوکیم این حرف رو گفت ( چندش )
ویو بعد از رسیدن به پاساژ ( این پاساژ مال کوکه)
_ سوهی بریم بیا پایین

× اخلاقش باهام خیلی سرد شده بود نمی دونم دلیلش چیه من همیشه فکر میکردم بخاطر بابا بزرگ کوک سوهی رو بغل میکنه ولی اشتباه کردم اصلا به من چه
( وارد مزون میشند)
_ خوب خودتون انتخاب کنید
٪ چشم ددی
× چشم
× رفتم سراغ لباس ها خیلی همشون خوشکل بودند ولی پولشونم خیلی بود یک باز از خدمتکارا شنیده بودم که اینجا برای خودشه که داشتم با خودم فکر میکردم که چشمم خورد به یک لباس خیلی خوشکل بود به خانمه گفتم بیاره که سوهی رو دیدم که باز ترین لباس هارو داره بر میداره لباس مغازه دار بهم داد و رفتم تا بپوشم جونکوک گفته بود هر لباسی که برمی‌دارید بیارید ببینم چطوریه لباس رو پوشیدم تا بهش نشون بدم

_ مشغول کارم بودم که سوهی اومد از تو اتاق پرو بیرون یک لباس باز خیلی زشت تنش بود شبی گونی بود داشتم بهش میگفتم بده که ات اومد پیشم

× ارباب چطوره
_ وقتی لباس ات رو دیدم چشمام از زیبایی داشت برق می‌زد خیلی تو تنش قشنگ بود که سوهی شروع کرد جیغ جیغ کردند .....

ادامه دارد 🌠💙

ادامش رو زود میزارم حمایت یادتون نره شرط هارو برسونید تا پارت بعد فعلاااااا💗💗

شرط ها: ۱۰ لایک : ۱۰ کامنت : ۳ فالو


https://wisgoon.com/juonhana
دخترام‌، حمایتش کنید💞🧸
دیدگاه ها (۲۹)

نمی خواستم ناراحتتون کنم ولی خدانگهدار تا پایان دی ماه شرمند...

همه اون درکی که تو داری رو ندارند 🖤🙂

رمان جونکوک ( عمارت ارباب ) پارت اخر

رمان جونکوک ( عمارت ارباب )

ددی فاکرم

ددی فاکرم

... ددیه حیرت انگیز من پارت ۶...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط