I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:17
(ویو:میرا)
چون نوشته بود...
ناشناس:فکر نکن که بازی همینجا تموم شده و اگه از کوک فاصله نگیری اتفاقات بدتری برات میوفته...
مین میرا.
این کی بود؟؟؟
چرا یه همچین چیزی رو میگفت؟؟؟
اصلا از کجا میدونه که من و کوک وارد رابطه شدیم؟؟؟
یعنی یونا هست؟؟؟
اخمم غلیظ تر شد که کوک اومد داخل نشست...
و سریع قیافم و درست کردم تا به چیزی شک نکنه.
_:این هم خدمت شما.
+:ممنونم☺️.
_:نوش جان.
شروع کردیم به خوردن...
تو فکر بودم...
کاری که نباید اون لحظه انجامش می دادم...
_:چیزی شده یاقوت؟؟؟
+:نه نه چیزی نشده...
وقتی...
وقتی که شروع به خوردن میکنم تمرکزم میره روی غذا.
شکش که کم نشده بود هیچ...
تازه بیشتر هم شد...
_:امیدوارم راستش رو بگی یاقوت.
دیگه هیچی نگفتیم و بعد از پنج دقیقه به سمت خونه حرکت کردیم.
با هم رفتیم بالا و دو در بهش گفتم:
+:ممنونم خیلی خوش گذشت.
چون پشت به دیوار بود دستش رو گذاشت به طرف سرم و بوسه ای چند ثانیه ای رو آغاز کرد...
اولش خیلی شوک شدم و گرمای صورتم رو با تمام وجود احساس می کردم.
بعد از چند ثانیه که تموم شد به قیافه ی سرخم تو همون نزدیکی نگاه کرد و گفت:
_:منم همینطور یاقوت.
عصر میبینمت.
+:میبینمت😳.
و هرکی در خونه اش رو باز کرد و داخل شد...
در و که بستم پاهام سست شد و افتادم رو زمین...
دست رو قلبم گذاشتم که هر لحظه ممکنه بود از قفسه ی سینم بزنه بیرون...
عجیب بود ولی یه حس خیلی قشنگ از عشق رو بهم نشون داد که متفاوت بود...
فلش به ساعت یک و پنج دقیقه تو رختکن:
داشتم وارد رختکن می شدم که دیدم سوآ داره ملیس میگه که:
سوآ:پس جونگکوک هم...
تا اومد چیزی بگه لونا اومد و گفت:
لونا:دخترا سریع باشین که مربی داره صدامون میکنه.
و رفتن...
جونگکوک چی؟؟؟
اهه ولش کن میرا فقط سریع لباست رو عوض کن و برو.
لباسم رو که عوض کردم وارد زمین شدیم و گرم کردن رو شروع کردیم...
بچه ها یه جوری نگاهم می کردن...
فک کنم اون نگاه ها مربوط به شایعه ی امروز صبح بوده...
بعد از گرم کردن داشتیم آب می خوردیم که ملیس پرسید:
ملیس:آم کاپیتان ببخشیدا ولی کنجکاویم بهم اجازه ی سکوت نمیده....
+:بپرس عزیزم☺️.
با لحنم مثل اینکه یه ذره آروم گرفته بود...
ملیس:خب...خب شایعه ی امروز صبح حقیقت داره؟؟؟
+:نه☺️.
و دیگه حرفی زده نشد و شروع کردیم به تمرین.
...
تمرین تموم شد...
بچه ها داشتن می رفتن که مربی صدام زد...
رفتم سمتش...
+:بله مربی؟؟؟
مربی:راجب شایعه ی امروز می خوام باهات صحبت کنم.
واییی چرا همه دارن راجبش امروز ازم سوال میکنن.
خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
+:حقیقت نداره فقط یه قراره دوستانه بود☺️.
مربی:به هر حال مواظب باش چون آینده ی درخشانی پیش روت هست.
چشمی گفتم و سری خم کردم و برگشتم تو رختکن...
طبق معمول آخرین نفر رسیدم و رختکن خالی بود...
رفتم سراغ کمد درش رو باز کردم و زیپ کیفم رو که باز کردم داخلش یه نامه بود...
ولی اینکه تو کیفم نبود...
کی گذاشتتش؟؟؟
بازش که کردم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:17
(ویو:میرا)
چون نوشته بود...
ناشناس:فکر نکن که بازی همینجا تموم شده و اگه از کوک فاصله نگیری اتفاقات بدتری برات میوفته...
مین میرا.
این کی بود؟؟؟
چرا یه همچین چیزی رو میگفت؟؟؟
اصلا از کجا میدونه که من و کوک وارد رابطه شدیم؟؟؟
یعنی یونا هست؟؟؟
اخمم غلیظ تر شد که کوک اومد داخل نشست...
و سریع قیافم و درست کردم تا به چیزی شک نکنه.
_:این هم خدمت شما.
+:ممنونم☺️.
_:نوش جان.
شروع کردیم به خوردن...
تو فکر بودم...
کاری که نباید اون لحظه انجامش می دادم...
_:چیزی شده یاقوت؟؟؟
+:نه نه چیزی نشده...
وقتی...
وقتی که شروع به خوردن میکنم تمرکزم میره روی غذا.
شکش که کم نشده بود هیچ...
تازه بیشتر هم شد...
_:امیدوارم راستش رو بگی یاقوت.
دیگه هیچی نگفتیم و بعد از پنج دقیقه به سمت خونه حرکت کردیم.
با هم رفتیم بالا و دو در بهش گفتم:
+:ممنونم خیلی خوش گذشت.
چون پشت به دیوار بود دستش رو گذاشت به طرف سرم و بوسه ای چند ثانیه ای رو آغاز کرد...
اولش خیلی شوک شدم و گرمای صورتم رو با تمام وجود احساس می کردم.
بعد از چند ثانیه که تموم شد به قیافه ی سرخم تو همون نزدیکی نگاه کرد و گفت:
_:منم همینطور یاقوت.
عصر میبینمت.
+:میبینمت😳.
و هرکی در خونه اش رو باز کرد و داخل شد...
در و که بستم پاهام سست شد و افتادم رو زمین...
دست رو قلبم گذاشتم که هر لحظه ممکنه بود از قفسه ی سینم بزنه بیرون...
عجیب بود ولی یه حس خیلی قشنگ از عشق رو بهم نشون داد که متفاوت بود...
فلش به ساعت یک و پنج دقیقه تو رختکن:
داشتم وارد رختکن می شدم که دیدم سوآ داره ملیس میگه که:
سوآ:پس جونگکوک هم...
تا اومد چیزی بگه لونا اومد و گفت:
لونا:دخترا سریع باشین که مربی داره صدامون میکنه.
و رفتن...
جونگکوک چی؟؟؟
اهه ولش کن میرا فقط سریع لباست رو عوض کن و برو.
لباسم رو که عوض کردم وارد زمین شدیم و گرم کردن رو شروع کردیم...
بچه ها یه جوری نگاهم می کردن...
فک کنم اون نگاه ها مربوط به شایعه ی امروز صبح بوده...
بعد از گرم کردن داشتیم آب می خوردیم که ملیس پرسید:
ملیس:آم کاپیتان ببخشیدا ولی کنجکاویم بهم اجازه ی سکوت نمیده....
+:بپرس عزیزم☺️.
با لحنم مثل اینکه یه ذره آروم گرفته بود...
ملیس:خب...خب شایعه ی امروز صبح حقیقت داره؟؟؟
+:نه☺️.
و دیگه حرفی زده نشد و شروع کردیم به تمرین.
...
تمرین تموم شد...
بچه ها داشتن می رفتن که مربی صدام زد...
رفتم سمتش...
+:بله مربی؟؟؟
مربی:راجب شایعه ی امروز می خوام باهات صحبت کنم.
واییی چرا همه دارن راجبش امروز ازم سوال میکنن.
خودمو جمع و جور کردم و گفتم:
+:حقیقت نداره فقط یه قراره دوستانه بود☺️.
مربی:به هر حال مواظب باش چون آینده ی درخشانی پیش روت هست.
چشمی گفتم و سری خم کردم و برگشتم تو رختکن...
طبق معمول آخرین نفر رسیدم و رختکن خالی بود...
رفتم سراغ کمد درش رو باز کردم و زیپ کیفم رو که باز کردم داخلش یه نامه بود...
ولی اینکه تو کیفم نبود...
کی گذاشتتش؟؟؟
بازش که کردم...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۶۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط