امروز فهمیدم

امروز فهمیدم
"تنهایی"
یعنی
همه ی روز با خودت بگویی :
" فراموش کرده ام ... "
بگویی :
" دیگر نیست ... 
دیگر دوستش ندارم ...! "
امّــــا
شب که می شود،
زانوهایت را در آغوش بگیری ...
دیوار بشود تکیه گاهِ سرِ پُر زِ خیالت ...
و در دل بگویی :
" راستی ...! 
چقدر دلم برایش تنگ بود
تمامِ روز ...!
دیدگاه ها (۱)

«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه نگفتم، به ز...

#باران 🦋🫰🏼«شب، تمامِ آن حرف‌هایی را که در روز از ترسِ گریه ن...

چهار روز از تولدت میگذرد..ولی تصمیم بر آن شد که در کنار خانو...

روزی که گذشت روز بسیار بسیار فرسایشی و سختی برای من بود ... ...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت نهمویو اتچند روز از مرگ پدرم گذ...

آخ بمیرم برای دلت خواهر عزیزم 😭فردا تولد شهید علیخانی هست بر...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

جنگل نفرین شده پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط