ات نشسته بود روی لبهی تخت و چشم دوخته بود به شوگا که رفته
ات نشسته بود روی لبهی تخت و چشم دوخته بود به شوگا که رفته بود پشتش بهش، توی صفحه ی گوشیش.
یک سال از عروسیمون گذشته بود، ولی این سه روزه انگار همونقدر غریبه شده بود که روز اول.
ات بالاخره طاقت نیاورد و با صدایی که میلرزید گفت:
شوگا، ببین، من دیگه از این سکوتهات خسته شدم. بیا یه بار حرف بزن، لطفا سرت رو از گوشی در بیاری.
شوگا آهی کشید و گوشی رو گذاشت کنار، ولی هنوز رو به پنجره موند.
- ات، خواهش میکنم. فقط یه چند روزی بذار با خودم خلوت کنم، چیزی سختتر از این نمیخوام.
ات با چشمای خیس بلند شد و رفت جلوش، جلوی چشاش وایساد
+ یه ساله با هم زندگی میکنیم، یهو چی شده که حتی نمیتونی بهم نگاه کنی؟ من که هیچ کاری نکردم!
شوگا بالاخره نگاهش کرد، ولی خسته و بیحوصله، انگار دنیا رو سرش خراب کرده باشن:
یک سال از عروسیمون گذشته بود، ولی این سه روزه انگار همونقدر غریبه شده بود که روز اول.
ات بالاخره طاقت نیاورد و با صدایی که میلرزید گفت:
شوگا، ببین، من دیگه از این سکوتهات خسته شدم. بیا یه بار حرف بزن، لطفا سرت رو از گوشی در بیاری.
شوگا آهی کشید و گوشی رو گذاشت کنار، ولی هنوز رو به پنجره موند.
- ات، خواهش میکنم. فقط یه چند روزی بذار با خودم خلوت کنم، چیزی سختتر از این نمیخوام.
ات با چشمای خیس بلند شد و رفت جلوش، جلوی چشاش وایساد
+ یه ساله با هم زندگی میکنیم، یهو چی شده که حتی نمیتونی بهم نگاه کنی؟ من که هیچ کاری نکردم!
شوگا بالاخره نگاهش کرد، ولی خسته و بیحوصله، انگار دنیا رو سرش خراب کرده باشن:
- ۷۴
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط