انگار قانون نانوشتهی زندگی این است باید آنقدر آدم اشت
انگار قانونِ نانوشتهی زندگی این است: باید آنقدر آدمِ اشتباهی سر راهت سبز شود، آنقدر از اعتمادهایت زخم بخوری و آنقدر “بد” ببینی، تا چشمهایت یاد بگیرند “خوب” را از فرسنگها فاصله تشخیص بدهند.
آدمهای بد، با تمامِ آزارشان، یک خدمتِ بزرگ به ما میکنند؛ آنها سلیقهی ما را در انتخابِ آدمها تربیت میکنند.
وقتی بعد از یک سلسله طوفان، به یک “ساحلِ آرام” میرسی، وقتی بعد از آن همه نقاب، یک “صورتِ بیریا” میبینی، تازه میفهمی که نباید او را به راحتی از دست بدهی. آنجاست که دیگر غرور معنا ندارد؛ آنجاست که باید برای ماندنش با چنگ و دندان بجنگی، چون حالا میدانی که “خوب بودن” در این دنیا، نه یک اتفاقِ ساده، که یک معجزهی کمیاب است.
آدمهای بد، با تمامِ آزارشان، یک خدمتِ بزرگ به ما میکنند؛ آنها سلیقهی ما را در انتخابِ آدمها تربیت میکنند.
وقتی بعد از یک سلسله طوفان، به یک “ساحلِ آرام” میرسی، وقتی بعد از آن همه نقاب، یک “صورتِ بیریا” میبینی، تازه میفهمی که نباید او را به راحتی از دست بدهی. آنجاست که دیگر غرور معنا ندارد؛ آنجاست که باید برای ماندنش با چنگ و دندان بجنگی، چون حالا میدانی که “خوب بودن” در این دنیا، نه یک اتفاقِ ساده، که یک معجزهی کمیاب است.
- ۱۶.۱k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط