×قسمت بیست ونه×پارت سه
×قسمت بیست ونه×پارت سه
بابا ماشینو روشن کرد و راه افتاد..مامان واسه بهتر شدن روحیه من به دستور بابا دیگه زیاد گریه نمیکرد..دائم بابا سعی داشت منو بخندونه..با لطیفه های مزخرفش..مامانم الکیمیخندید در صورتی که اصلا خنده نداشت..ولی من به هیچی توجهنداشتم..
هیچی واسم مهم نبود..فقط فکر سامان تو سرم بود..فکر اینکه ینی الان داره چیکار میکنه؟!
کاش مواظب خودش باشه..ماشین ایستاد..وارد بیمارستانشدم..فضاشو دوست نداشتم..شاید چون از قبل اونجارو جهنم ساخته بودم واسه خودم..یه سری روی چرخ نشسته بودن و با یکی دیگه حرفمیزدن..پرستارا با مانتو های سفیدشون به بعضی از بیمارا کمک میکردن تا تو حیاط بگردن ..درختای بزرگ فضای حیاطو بهتر جلوه داده بود..اما نه برای من..حس میکردنباید سر در بیمارستان بزنن ویدا جان به جهنمت خوش اومدی..جایی که قراره واسه بدبختیت درد بکشی..واسه نبود سامانت گریه کنی..و از عذاب کشیدن عشقت هزاربار بمیری...اینجا کشتارگاهه..کشتارگاهی که منم یه روز توش میمیرم..هرموقع اینجوری میگفتم بابا سرزنشم میکرد..میگفتخیلی از ادمایی که به این بیماری دچار شدن جون سالم به در بردن..اما من نمیخواستم باور کنم..شاید اگههنوز سامانو داشتمامیدزندهموندنمپررنگتر بود..اما الان نه..چون وقتی سامان نیست منخودمم نمیخوام زنده بمونم..
اتاقم حداقل دلبازتر بود..دیوارای ابی روشنی داشت..با پنجره هایی روبه حیاط..ولی تنها بدیش این بود که هر گوشه اتاق نگاه میکردی دستگاه های ترسناک و تنفرانگیزی به چشم میخورد..دلم واسه خودم سوخت..من اگه زندهبمونمم که زیر اینا دووم نمیارم..خداروشکر سامان نمیدونه که من چقد باید زجر بکشم..
ویدای دیوونه ینی فکر میکنی نمیفهمه؟!پسرخالته..فامیلته..شما جز خاله و داییت کیو دارین؟!توقع داری نفهمه؟؟اونکه از اب خوردنتمخبر دار میشدتوقعداری نفهمه ؟!
نمیدونم..نمیدونم..به خدا قسم دارم دیوونه میشم..این مشکلات تازه ای که گریبان گیرمشده یهطرف..سامان و مشکلاتشم یه طرف..چیکار کنم خدا؟؟تو که منو اینجوری کردیبهم بگو چجوری باهاش برخورد کنم
خدا نیگا..من همونم که نمیزاشتم هیچی مانع شادیام بشه..نیگا..حالابهزور گریه میکنم..چهبرسه به خنده..خدا باهام چیکار کردی!؟دنیات چه بلایی سرماورد؟!اینرسممون نبود..به مولا این رسممون نبود خدا..
لباسای صورتی رنگ و چرت بیمارستانو که پوشیدم چشمام نمناک شد..ولی بازمگریهنکردم..مامان میگفت قراره خاله بیاد دیدنم...پس حتما تا الان سامانم فهمیده من چم شده...شاید اونم بیاد..باید خودمو اماده کنم..واسه هر اتفاقی.
یه خانم پرستار اومد تو اتاق..جوون میزد..صورت معصومی داشت.مهربونی توش موج میزد..لبخندی زد و کنارمنشست
_خب..این خانم خوشگله که مهمون ما شده اسمش چیه؟!
_ویدا
_چه اسم خوشگلی..خب اسم منم ترانست..ازاین به بعد روی من حساب باز کنیا..غیر از یه پرستار به عنوان یهدوست و یه ابجی روم حساب کن..خبر داری من ابجی همه مهمونای اینجا هستم؟!
_چجوری؟!
رگ دستمو پیدا کرد و سوزن سرمو که اماده کرده بود داخل رگم فرو کرد..
اخ کوتاهی کشیدم
_خبمن اینجا اصلا واسه پرستاری نیومدم..مناومدم روحیهبدم..کلا من ودوستام شغلمون اینه که روحیه بدیم..قبلا استفاده ای از این فعالیتمون نمیکردیم..تا اینکه بهپیشنهاد ایمان تصمیم گرفتیم بیایم بیمارستانا و روحیه بدیم
_پس توچطوری بلدی سرمبزنی
_منپرستاری خوندم..
_چه خوب
_اره..
_حتما یه وز با بقیه بچه ها اشنا میشی..
_باشه..فکر میکنم من کوچیک ترینمهمون انجا هستم
کلمه مهمونو با کنایه گفتم
_اتفاقا سختدر اشتباهی..یدونه ازتو کوچیک ترمهست
تعجب کردم..خیلی دوست داشتمببینم
ترانه از اتاق خارج شد و وعده داد که باز برمیگرده..تقریبا دیگهبعد از ظهربود و شدت ضربان قلب من بیشتر میشد..خاله اینا باید همین موقع ها دیگهبرسن..نمیدونستمبا چهرویی توچشم ساماننگاه کنم
در اتاق با ریتم زدهشد..حوصله حدس زدن نداشتم که کیپشت دره..یکم توجام وول خوردم ومنتظر شدم که بیاد تو
مونیکا بود..مثل همیشه شاد و سرزنده ولی من دوستش بودم و غم چشماش واسم غریبه بود..همه ادمای دور و ورم حتی یه درصدمنمیتونن ازمقایم کنن که ناراحتم
اومد کنارم نشست و شروع کردبهمسخره بازی کردن..کاراش برام جالب نبود..خواستمیهکاری کنم..نمیدونستمباید اسمشو چی بزارم..شاید حماقت..شاید یه کار درست..هرچی بود دلمو به دریا زدم و گفتم..من دیگه چیزی واسه از دست دادننداشتم..وقتی بزرگترین سرمایهزندگیمو با یهجمله از خودم روندم..وقتی بزرگ ترین ریسک زندگیمو کردم..وقتی دیگهتهدنیا واسم رقم خورده بود،اینریسکایکوچیک مثل اب خوردن بودبرام..گفتم:مونیکا
_جانم
_میشهباهات حرف بزنم؟!
_چرا نه اخه؟!بگو عزیز دلم..هرچی اذیتت میکنه بگو
بابا ماشینو روشن کرد و راه افتاد..مامان واسه بهتر شدن روحیه من به دستور بابا دیگه زیاد گریه نمیکرد..دائم بابا سعی داشت منو بخندونه..با لطیفه های مزخرفش..مامانم الکیمیخندید در صورتی که اصلا خنده نداشت..ولی من به هیچی توجهنداشتم..
هیچی واسم مهم نبود..فقط فکر سامان تو سرم بود..فکر اینکه ینی الان داره چیکار میکنه؟!
کاش مواظب خودش باشه..ماشین ایستاد..وارد بیمارستانشدم..فضاشو دوست نداشتم..شاید چون از قبل اونجارو جهنم ساخته بودم واسه خودم..یه سری روی چرخ نشسته بودن و با یکی دیگه حرفمیزدن..پرستارا با مانتو های سفیدشون به بعضی از بیمارا کمک میکردن تا تو حیاط بگردن ..درختای بزرگ فضای حیاطو بهتر جلوه داده بود..اما نه برای من..حس میکردنباید سر در بیمارستان بزنن ویدا جان به جهنمت خوش اومدی..جایی که قراره واسه بدبختیت درد بکشی..واسه نبود سامانت گریه کنی..و از عذاب کشیدن عشقت هزاربار بمیری...اینجا کشتارگاهه..کشتارگاهی که منم یه روز توش میمیرم..هرموقع اینجوری میگفتم بابا سرزنشم میکرد..میگفتخیلی از ادمایی که به این بیماری دچار شدن جون سالم به در بردن..اما من نمیخواستم باور کنم..شاید اگههنوز سامانو داشتمامیدزندهموندنمپررنگتر بود..اما الان نه..چون وقتی سامان نیست منخودمم نمیخوام زنده بمونم..
اتاقم حداقل دلبازتر بود..دیوارای ابی روشنی داشت..با پنجره هایی روبه حیاط..ولی تنها بدیش این بود که هر گوشه اتاق نگاه میکردی دستگاه های ترسناک و تنفرانگیزی به چشم میخورد..دلم واسه خودم سوخت..من اگه زندهبمونمم که زیر اینا دووم نمیارم..خداروشکر سامان نمیدونه که من چقد باید زجر بکشم..
ویدای دیوونه ینی فکر میکنی نمیفهمه؟!پسرخالته..فامیلته..شما جز خاله و داییت کیو دارین؟!توقع داری نفهمه؟؟اونکه از اب خوردنتمخبر دار میشدتوقعداری نفهمه ؟!
نمیدونم..نمیدونم..به خدا قسم دارم دیوونه میشم..این مشکلات تازه ای که گریبان گیرمشده یهطرف..سامان و مشکلاتشم یه طرف..چیکار کنم خدا؟؟تو که منو اینجوری کردیبهم بگو چجوری باهاش برخورد کنم
خدا نیگا..من همونم که نمیزاشتم هیچی مانع شادیام بشه..نیگا..حالابهزور گریه میکنم..چهبرسه به خنده..خدا باهام چیکار کردی!؟دنیات چه بلایی سرماورد؟!اینرسممون نبود..به مولا این رسممون نبود خدا..
لباسای صورتی رنگ و چرت بیمارستانو که پوشیدم چشمام نمناک شد..ولی بازمگریهنکردم..مامان میگفت قراره خاله بیاد دیدنم...پس حتما تا الان سامانم فهمیده من چم شده...شاید اونم بیاد..باید خودمو اماده کنم..واسه هر اتفاقی.
یه خانم پرستار اومد تو اتاق..جوون میزد..صورت معصومی داشت.مهربونی توش موج میزد..لبخندی زد و کنارمنشست
_خب..این خانم خوشگله که مهمون ما شده اسمش چیه؟!
_ویدا
_چه اسم خوشگلی..خب اسم منم ترانست..ازاین به بعد روی من حساب باز کنیا..غیر از یه پرستار به عنوان یهدوست و یه ابجی روم حساب کن..خبر داری من ابجی همه مهمونای اینجا هستم؟!
_چجوری؟!
رگ دستمو پیدا کرد و سوزن سرمو که اماده کرده بود داخل رگم فرو کرد..
اخ کوتاهی کشیدم
_خبمن اینجا اصلا واسه پرستاری نیومدم..مناومدم روحیهبدم..کلا من ودوستام شغلمون اینه که روحیه بدیم..قبلا استفاده ای از این فعالیتمون نمیکردیم..تا اینکه بهپیشنهاد ایمان تصمیم گرفتیم بیایم بیمارستانا و روحیه بدیم
_پس توچطوری بلدی سرمبزنی
_منپرستاری خوندم..
_چه خوب
_اره..
_حتما یه وز با بقیه بچه ها اشنا میشی..
_باشه..فکر میکنم من کوچیک ترینمهمون انجا هستم
کلمه مهمونو با کنایه گفتم
_اتفاقا سختدر اشتباهی..یدونه ازتو کوچیک ترمهست
تعجب کردم..خیلی دوست داشتمببینم
ترانه از اتاق خارج شد و وعده داد که باز برمیگرده..تقریبا دیگهبعد از ظهربود و شدت ضربان قلب من بیشتر میشد..خاله اینا باید همین موقع ها دیگهبرسن..نمیدونستمبا چهرویی توچشم ساماننگاه کنم
در اتاق با ریتم زدهشد..حوصله حدس زدن نداشتم که کیپشت دره..یکم توجام وول خوردم ومنتظر شدم که بیاد تو
مونیکا بود..مثل همیشه شاد و سرزنده ولی من دوستش بودم و غم چشماش واسم غریبه بود..همه ادمای دور و ورم حتی یه درصدمنمیتونن ازمقایم کنن که ناراحتم
اومد کنارم نشست و شروع کردبهمسخره بازی کردن..کاراش برام جالب نبود..خواستمیهکاری کنم..نمیدونستمباید اسمشو چی بزارم..شاید حماقت..شاید یه کار درست..هرچی بود دلمو به دریا زدم و گفتم..من دیگه چیزی واسه از دست دادننداشتم..وقتی بزرگترین سرمایهزندگیمو با یهجمله از خودم روندم..وقتی بزرگ ترین ریسک زندگیمو کردم..وقتی دیگهتهدنیا واسم رقم خورده بود،اینریسکایکوچیک مثل اب خوردن بودبرام..گفتم:مونیکا
_جانم
_میشهباهات حرف بزنم؟!
_چرا نه اخه؟!بگو عزیز دلم..هرچی اذیتت میکنه بگو
- ۹.۵k
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط