به تو من خیره می گردم ؛

به تو من خیره می گردم ؛

به این جنگل ...

به این برکه ...

به خط نور ...

 به این دریا ...

به رقص آب ...

به این افسون بی همتا ...

چه باید گفت؟

کمک کن واژه ها را بر زبان آرم ؛

بگویم لحظه ای از تو ...

از این زیبائی روشن ،

از این مهتاب ...

بریزم با نسیم و گم شوم در شب ؛

بخندم با تو لختی در کنار آب ...

زبانم گنگ و ذهنم کور ،

تنم خسته ، دلم رنجور ...

تمام واژه ها قامت خمیده ،

ناتوان ...

بی نور ....

پر از پیچیده گیست این ذهن ناهموار ؛

سکوت واژه ها درهم تنیده ،

مثل یک آوار ...

من از پیچیده گی ها سخت بیزارم ؛

تو با من ساده می گویی و من هم ساده می گویم :

" خـدایــا دوسـتـت دارم "
دیدگاه ها (۱)

ﺍﻧﺴﺎﻥ، ﻣﻮﺟﻮﺩیست ﮐﻪ ﺩﺭ ﻧﻬﺎﯾﺖ ﺷﮑﺴﺖ،ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺗﮑﯿﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺧﺪﺍ...

چتر بازها چه لذتی می برند از سقوطهر چه ارتفاع بیشتر، سقوط بر...

چشمهایت را ببند ، در دلت با خدا سخن بگو ،به همان زبان ساده ی...

گاهی خدا را صدا کنبی آنکه چیزی بخواهیبی آنکه گله ای کنیبی آن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط