یکی از اون لذت هایی که دیگه نیست اینه که یه وقتایی از سرم

یکی از اون لذت هایی که دیگه نیست اینه که یه وقتایی از سرما دستم میلرزید و قرمز میشد تا چشات بهشون می افتاد می گرفتشون تو دستات و ها میکردی .... میگفتی بازتو دستکشات یادت رفته دختر ...
ولی تو نمیدونستی که من ازقصد اونارو ته کیفم قایم کرده بودم ...

چه لذتی داشت دیدن نگرانی تو برای من ......
دیدگاه ها (۲)

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

آغوشی از جنس خطر پارت هفتم 7

برده عمارت جئون

اون همونطور که با ولع لبت رو می خورد تو رو به دیوار چسبوند و...

My lovely neighbor part : 60

سایه ای که پدرم بود پارت ۳(من عادت ندارم معمولا ادبی بنویسم ...

#دوپارتیهان/ا.تP:2حوله سفید رنگ رو دور بدنت پیچیدی و از حموم...

PT/4 ات با ترید سرشو تکون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط