من مردی بودم که در تنهایی شکوفا می‌شدم؛ بدون آن، مثل آدمی

من مردی بودم که در تنهایی شکوفا می‌شدم؛ بدون آن، مثل آدمی بودم که نه غذا دارد و نه آب. هر روزی که بدون تنهایی می‌گذشت، مرا ضعیف‌تر می‌کرد. به تنهایی‌ام افتخار نمی‌کردم؛ اما به آن معتاد بودم. تاریکی اتاق برایم مثل نور آفتاب بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

قسمت ۷

✦ اولین گناه ✦فصل شانزدهم: کسی که ماند---او را روی شانه‌ام ا...

مرد بی رحم

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

تُو نِمی‌دُونی چِقَدر اَز بُودَنِت تُویِ زِندِگیم خُوشحالم؛ا...

_____پارت²⁰ نفرین کوچولو_____لوسیفر یک قدم از دل تاریکی بیرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط